چنين گفت بعد از برادر به درد * نبايد مرا زندگى ياد كرد
پس از كشتن آن يل كامكار * مرا زندگانى نيايد بهكار
60 بگفت اين و برزد يكى باد [ سرد ] * بر آن شاميان زآنميان حمله كرد
بزد بر صف مسلمه چون پلنگ * ستادند آن نامداران به جنگ
به گردون برآمد يكى تيره گرد * سيه شد زمين ، آسمان لاژورد
برفتند گردان شامى سپاه * گرفتند در گرد آن رزمخواه
زمانى بدانسان برآويختند * ز يكديگران خون همىريختند
65 چو آن باد برخاست بنشست گرد * بديدند آن مهتران را به درد
به خاك اندر افتاده ، پرخون ، نژند * يكى بىكمان و يكى با كمند
يزيد بن مهلب فتاده نگون * روان رفته و تن [ پر ] از خاك و خون
برادرش جاى دگر بود [ پست ] * فلك دست آن نامداران ببست
جوانى دلاور ز حى كلاب * فتاده به نزديك آن كامياب
70 يكى زخم خورده به شمشير تيز * همىكند جان مرد دل پرستيز
به نزديك فرزند مهلب به درد * زمان تا زمان اين سخن ياد كرد
كه من كشتم اين نازنين را به تيغ * مرا نيز او كشت هم بىدريغ
بگفت اين و جانش برآمد ز تن * نگفت اين سرافراز ديگر سخن
چو از آل مهلب زمين پاك شد * بدينگونه آن قوم بر خاك شد
75 بكشتند بىمر در آن داروگير * گروهى كه ماندند ، كردند اسير
فتاده به خاك اندرون نامدار * يزيد بن مهلب ، يل كامكار
بفرمود مسلم سرش را برند * به دشنه دل و گردهگاهش درند
[ به تحفه ] فرستاد [ آن ] سر به شام * ببردند و بنهاد پيش امام
به بصره تنش كرد بر فرق دار * سرآمد بر آن مهتران روزگار
80 براى جهان جنگها ساختند * تن خود به آتش درانداختند
سرانجام برجاى بگذاشتند * وزاو [ بهرهء ] خويش برداشتند
چو از آل مهلب بپرداخت مير * فرستاد حالى يزيد خطير
بر مسلمه آن سرافراز مرد * كز آن بوموبر اين زمان برمگرد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 218
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٢١٨