چو در خاك شد آب حيوان نهان * يزيد آمد و شد امام جهان
چو كردند بيعت به دو خاصوعام * امير و امامش نهادند نام
به دو گفته بودند اهل نجوم * كه چل ساله باشى شه مرزوبوم
نبد پادشاهيش جز چار سال * به قول منجم شد او در جوال
10 در آن زندگانى چهل ساله بود * يكى مرد مكار محتاله بود
عدى بن ارطاه « 1 » را كوفه داد * ورا تاج اقبال بر سر نهاد
به عبد الجميل آن سرافراز مرد * ز راه بزرگى يكى نامه كرد
ورا گفت بر كوفه « 2 » عامل تو باش * در آن كار پيوسته كامل تو باش
سوى رزم بسطام رو چون پلنگ * ز شوذب ممان در جهان بو و رنگ
15 بفرمود [ عبد الجميل ] امير * كه تا نامور احمد بن جرير
بشد با سپه رزم را ساخته * به كيوان علمها برانداخته
دو ره يك هزار از دليران دين * گشادند بر خيل شوذب كمين
دوصد مرد بد جمع بسطام را * برون تاخت حالى پى نام را
بزد بر سپاه يزيد از كران * به گردن برآورد گرز گران
20 صف لشكر خصم برهم شكست * يكى را بكشت و يكى را بخست
بشد لشكر كوفه اندر گريز * پديد آمد اندر جهان رستخيز
فرستاد عبد الجميل از هنر * سوى جنگ شوذب سپاهى دگر
تميم ابن حارث بر ايشان امير * برفتند يكسر سوى داروگير
به رزم اندرون گشت شوذب درشت * تميم و سواران دين را بكشت
25 يزيد بن مهلب ز زندان بجست * به بصره درون شد برآورد دست
همه كوفه و بصره هموار كرد * سر خنجر خويش خونبار كرد
در آن بوموبر مالها برگرفت * به انبارها جامه و زر گرفت
سپه شد به دو جمع پنجه هزار * كمر بست در كوشش و كارزار
يزيد سرافراز شد باخبر * كه باز آن بدانديش بركرد سر
30 بفرمود تا مسلم نامدار * بشد با سپاه گران چل هزار
هامش
( 1 ) عدى بن ارطاة الفزارى
( 2 ) كوزه