ز اول سوى رزم بسطام شد * به كردار كيوان و بهرام شد
بيفكند بسطام را سر ز تن * نماند او يكى را از آن انجمن
وزآنجا بيامد به رزم يزيد * زمين شد ز گرد سپه ناپديد
ز هجرت چو بر صد فزون شد دو سال * ستاد آن دو لشكر به جنگ و قتال
به ماه صفر بود اين كارزار * يكى نيمه از مه شده يادگار 35
ز ره بركشيدند هر دو سپاه * برآمد يكى باد و گرد سياه
بد اين رزم نزديك رود فرات * يكى جسر بسته به نزد كلات
سرافراز مسلم از آن برفروخت * بفرمود آن جسر بر آب سوخت
ز آتش برآمد به عيوق دود * بزرگان پراكنده گشتند زود
چو ديدند آن آتش و دود تيز * بشد لشكر كوفه اندر گريز 40
به دورى از آن رزم بگريختند * به راه اندر از ديده خون ريختند
چو فرزند مهلب خبردار شد * دلش خسته و جانش افكار شد
بيامد سراسيمه پيش سپاه * چنين گفت با لشكر كينهخواه
كه از اهل كوفه يكى كشته نيست * سوارى در اين بزم برگشته نيست
بكشتند صد مرد را در ميان * چه ترسيد از لشكر شاميان 45
كه يكيك در آن بوم كارند جو * به سغاله ( ؟ ) رانند كرز ( ؟ ) درو
چه دانند با خصم خنجر زدن * جهان را ز مردى بههم برزدن
سپاهى به دودى گريزان شود * خرد خيره گردد چو اين بشنود
به فرمان او كس نگرديد باز * فرود آمد آن گرد گردنفراز
[ همىكرد ] نفرين بر اهل عراق * كه ايشان ندانند الا نفاق 50
هميشه چنين بىوفايى كنند * بدزدند مال و دغايى كنند
به دزديدن استاده باشند شاد * گريزند ، چون رزم باشد ، چو باد
به بادى پراكنده گردند زود * گريزند [ ز ] آتش به كردار دود
سپه ماند با نامور ده هزار * ستاد آن سرافراز در كارزار
يكى رفت نزد يزيد سوار * به دو گفت اى سرور نامدار 55
برادر حبيب شما كشته شد * از آن مهربان بخت برگشته شد
چو بشنيد چون زير ناليد زار * بديد آن دلافروز بد روزگار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 217
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٢١٧