سليمان چو شد ملك را مشترى * ببرد از كف ديو انگشترى
215 به جز خوردن و خفتنش هيچ كار * نبودى تو ديدى به ليل و نهار
چو تو اندر اين كار برخاستى * جهان را به دانش بياراستى
فكندى بساطى تو اندر جهان * كه تا دهر باشد نگردد نهان
به آيين صديق رفتى تو مرد * همان كار كردى كه فاروق كرد
ز تو گشت اسلام و دين آشكار * نهفته مكن درد [ دين ] زينهار
220 جهان را بگرد و سران را ببين * يكى نامور از ميان برگزين
كه كار تو بر دست گيرد به كام * [ به ننهد ] برون از حد شرع گام
تواند به پاكى بر اين راه رفت * نه زآنسان كه عبد الملك شاه رفت
تو را اين امانت به گردن در است * مگو كاين سخن را هزاران دراست
اگر زاين بگردى ، شوى شرمسار * در آن حشر اكبر ، به روز شمار
225 بدينجا فرو ماند خسته عمر * چنين گفت باخصم بسته كمر
كه ده روز ما را ببايد زمان * كه تا بنگرم گردش آسمان
بگويم پس آنگه شما را جواب * جوابى كه باشد روانتر ز آب
چو آل اميه خبر يافتند * چو آتش در آن كار بشتافتند
يزيد بدانديش و هشام شوم * كه بودند ننگ اندرآن مرزوبوم
230 بگفتند دلخسته با يكدگر * كه بيرون برد كار از ما ، عمر
ببايد نهفته به دو داد زهر * برفتند آن هر دو پرخشم و قهر
غلامى بد او را بدادند زر * شدندش بدان كار بد راهبر
غلامى بنفرين ورا زهر داد * بدانست درحال آن پاكزاد
غلام بدانديش را خواند مير * بپرسيد ازاو مرد دانشپذير
235 به تو زهر دادن كه فرمود ، گفت * برون كن برم سر اين از نهفت
مرا گفت هشام زر داد و سيم * مرا كرد ازپس به شمشير بيم
پى سيم و زر من ، هم از بيم سر * فكندم تن خويش را در خطر
به تو زهر دادم كه نيكم مباد * پشيمانم اى مير بادينوداد
عمر گفت با بند [ ه ] كان زر بيار * همين لحظه نزدم به عامل سپار
240 برفت و بياورد زر شادمرد * چنان بنده را مير آزاد كرد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 214
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٢١٤