سخن رفتشان « 1 » در ميانه سه روز * چهارم چو بفروخت گيتىفروز
بگفتند آن روز بىمر سخن * به پايان نيامد ز هر در سخن 190
بكردند بىمر سؤال و جواب * شنيدند از آن مهتر كامياب
عمر ليك بد مرد يزدانپرست * به قول مبين [ آن ] سران را ببست
چو عاجز بماندند گفتند باز * كه اى مير پردانش و سرفراز
تويى مير بر مؤمنان جهان * چو تو كس نيايد برون از مهان
نظير تو در آل مروان نبود * بزرگيت از تير و كيوان نبود 195
تو را چيست بخت نكو اين زمان * نخواهيم دادن بر اينت امان
كه باشد پس از تو خليفه يزيد * كه در فسق و ظلمش نيابى مزيد
پس از چون تويى پاك و پرهيزگار * چون اويى نشيند سگ نابكار
عمر گفت كاين من نگفتم يقين * سليمان عبد الملك خواست اين
پس از من ورا كرد قائم مقام * مرا اندر اين نيست مدخل تمام 200
به دو داد مرد سخنور جواب * كه بشنو حديثى كه باشد صواب
تو را گر وديعت بسازد كسى * بگويد سخنها نهفته بسى
كه مسپار اين جز به مرد [ امين ] * به وقتى كه خواهى شد [ اندر ] زمين
تو آن را سپارى به شوم و پليد * دهى گنجها را به دزدان كليد
چه گويى خدا را به روز حساب * بگو اين سخن را چه دارى جواب 205
به تو داد گيتى خداوند پاك * نهادى قدم بر سر آب و خاك
نماندى به گيتى نشان بدى * نكو كردى اين كار از بخردى
اگر باز اين را به دزدان دهى * بود مغزت از عقل و دانش تهى
تو دانى كه عبد الملك هيچ بود * ز مروان سخن خود نبايد شنود
وليد از پس او به شاهى نشست * به خود بر در دادخواهان ببست 210
تلف كرد مال جهان را ز جهل * گرفت او همه كار اسلام سهل
نمازش نبود و نيازش نبود * دمى با خداوند رازش نبود
جهان را به حجاج [ مجنون ] سپرد * برفت و جز از نام زشتى نبرد
هامش
( 1 ) زرفشان