قوىراى و در علم و فتوا تمام * جوانمرد عبد الملك بد به نام
پدر خواند او را بر خويشتن * بپرسيد او را در [ آن ] انجمن
165 ز دعوى آن مردم مستمند * چنين گفت پورش به بانگ بلند
كه اى باب داننده درياب كار * مخور بر تن و جان خود زينهار
بده سيم اين قوم پس بر فراز * وگر ندهى آن وجه امروز باز
چو از رفتگان باشى اى جان تو نيز * مبادا بر تو از آن يك پشيز
عمر آن سرافراز بادينوداد * هم اندر زمان وجه يكيك بداد
170 فلك آفرين خواند بر جان مرد * به گيتى مكن جز چنين كار كرد
خوارج در اين سال آمد برون * ز شهر مداين چو درياى خون
يكى بدنشان بود بسطام نام * در آن بوم و برزن بگسترد دام
به شوذب در آن شهر مشهور بود * حديثش به از درّ منشور بود
به سال صد اندر برآورد سر * همىكرد دعوت بر آن بومودر
175 بسى خلق را مرد گمراه كرد * به افسون برآورد از ماه گرد
روان گشت عبد الحميد از عراق * بدان تا ببندد طريق فراق
ز بسطام سوى عمر نامه كرد * ز خون جگر افسر خامه كرد
ز بسطام آن داستان بازگفت * كه دعوت كند بدنشان در نهفت
عمر زود بنوشت نامه جواب * مكن گفت در جنگ جستن [ شتاب ]
180 چو بشنيد فرزانه فرمان مير * تهاون همىكرد در داروگير
فزون مىشد آن لشكر تيرهراى * دگربار مهتر به كشور خداى
فرستاد كاين قوم انبوه گشت * گرفتند آن [ نا ] كسان كوه و دشت
عمر در زمان پيش بسطام شير * فرستاد مردى بزرگ و دلير
كه از مذهب خود مرا ياد كن * به دانش سراى دل آباد كن
185 دو تن را ز ياران بر من فرست * كه باشند پردانش و تندرست
دو تن را فرستاد بسطام زود * كه بودند دانا و كارآزمود
بسى خوانده اجزا از اصلى كهين * بدانسته در ملت از اصل دين
سخنگوى و دانا و باريكبين * برفتند نزد امير گزين
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 212
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٢١٢