بدان جاش محبوس كردند باز * به زر و به زور و بزرگى مناز
كه او را ثبات و بقا هيچ نيست * سرانجام او جز فنا هيچ نيست
115 بدين سال قومى بيامد ز راه * بر نامبرده عمر دادخواه
ز مردى كه بد در خراسان امير * بكردند بسيار بانگ و نفير
فرستاد حالى عمر چند مرد * به حد خراسان به كردار گرد
بخواندند او را كه سرتيز بود * به حد خراسان در او نيز بود
بيامد جهانبان به ماه صيام * به نزد عمر سرور نيكنام
120 عمر گفت كاى مرد بىدادودين * به ماه صيام آمدى اينچنين
بدان ، تا خورى روزه گويى رواست * به راه اندرون روزهدارى خطاست
ورا كرد معزول و ميرى دگر * فرستاد مانند مرغى [ بپر ]
به جايش به حد خراسانزمين * بر او كرد هركس به جانآفرين
دراين سال ميرى محمد به نام * كه از نسل عباس بد شادكام
125 ز پشت على بود آن نامدار * ز عبد اللّه اندر جهان يادگار
كه عبد اللّه از پشت عباس بود * جوان دلاور به الماس بود
خلافت همىجست اندر [ جهان ] * فرستاد هر جاى مردم نهان
موالى بد او را جوانى سره * به نام آن سرافراز بد ميسره
فرستاد سوى خراسان ورا * وزاين خواست كردن تنآسان [ ورا ]
130 ورا بو محمد لقب كرده بود * غم كار اين پيشازآن خورده بود
همان صادقش خواندى نامدار * بشد تا خراسان [ چو ] باد بهار
گزين بو محمد به كردار باد * سه تن را فرستاد خندان و شاد
ز كوفه به حد خراسانزمين * بزرگان بادانش و پيشبين
يكى بكر و حيان بد و عكرمه * كه نزديكشان گرگ بودى رمه
135 ابو عكرمه بود سراج « 1 » و چست * جوانمرد و پردانش و تندرست
سرافراز حيان در آن روزگار * شنيدم كه قطان « 2 » بدى مرد كار
در آن بوم كردند دعوتگرى * ببردند از هر بسى لشكرى
هامش
( 1 ) ابو عكرمة السرّاج ( ابو محمد الصادق )
( 2 ) قطان صاحب مفلح