بيامد مخلد كه بودش پسر * به نزد عمر گفت كاى نامور
به ايام عدل تو اى كامياب * به يك جا خورد گرگ با ميش آب
چرا آل [ مهلب ] ز تو نامدار * بماندند مسكين و حيران و زار
تو با ما به عدل و وفا كار كن * از اينجا بزرگى پديدار كن
تو دعوى كنى بر يكى پيرمرد * وى اى نامبردار انكار كرد 90
يكى را حكم كن بر اين كار سخت * كه از ما به يكبار [ ه ] برگشت بخت
گواه است در خورد و سوگند بس * از اين دو نگردد به آفاق كس
اگر پيش تو نگذراند گواه * از او اى جوانمرد سوگند خواه
و گرنه سوى صلح كن راى زود * ز باب [ كرم بر ] ميانگيز دود
بفرماى تا من به جاى پدر * به زندان روم او بيايد بدر 95
عمر گفت برگرد تا بنگرم * پس [ آنگاه ] كارت به پايان برم
چو بيرون شد آن نامبرده بمرد * مخلد روان را به زارى سپرد
يزيد دلاور به زندان بماند * پى پور از ديده جيحون براند
وكيع [ ا ] و كه گفتم از اين پيشتر * به پيش عمر بود بسته كمر
به دو گفت كز ما چنين است امر * كه حالى شوى تو سوى عين تمر 100
سپاه است آنجا فزون از شمار * درم جوى از من به ليل و نهار
درم بر يزيد است او را اسير * بديشان سپارى سپهر [ منير ]
كه تا ز او بگيرند آن زر و سيم * بدانجاى دركس ندار [ د ] به بيم
وكيع آنچنان كرد كان مير گفت * يزيد سرافراز را از نهفت
برون برد و آمد روان سوى راه * پديدار شد لشكرى كينهخواه 105
وكيع دلاور خبردار شد * به نزد يزيد خبردار شد
پدر گفت كآمد سپاهى كنون * به راى تو بر من چو درياى خون
به يزدان تو ، گر نگويى بلند * كه تا بازگردند ايشان نژند
سرت را بيندازم از تن به تيغ * همينجا به خاك افكنم بىدريغ
فرستاد حالى سوارى چو باد * بَرِ آن سواران بادينوداد 110
كز آن جايگه زود گرديد باز * وكيع دلاور بشد برفراز
ببرد آن سرافراز را سو [ ى ] عين * سپردش همانجا به عمل ( ؟ ) حصين
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 209
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٢٠٩