ز مؤمن سواران فراوان بكشت * شنيدم كه بد روزگارش درشت
60 ز اسلام بگرفت بىمر اسير * شب و روز بد فتنه و داروگير
چو صد سال هجرى درآمد به سر * خبر شد از آن فتنه پيش عمر
بفرمود تا پور نعمت [ امير ] * كه حاتم بدى نام آن گردگير
سپاهى گران برد بيرون ز شام * به حد خزر شد [ يل ] نيكنام
به شروان بدان بدنژادان رسيد * بفرمود تا خيل خنجر كشيد
65 شب و روز يك ماهشان جنگ بود * بر آن جنگ چشم جهان تنگ بود
ز [ آران ] و قبچاق و روس و خزر * فكندند بسيار بر همدگر
بكشتند چندان ز كندى سپاه * كه خون شد روان اندرآوردگاه
ز روسى گرفتند چندان اسير * كه شد خيره چشم سپهر اثير
ز قبچاق كشتند چندان هزار * كه از خون زمين سرخ شد همچو نار
70 سرانجام رفتند اندر گريز * سپاه بنفرين دل پرستيز
غنيمت گرفتند بيشاز شمار * زمين سربهسر خارنا بود و بار ( ؟ )
ز تركان قبچاق بيور هزار * گرفتند اسيران و بستند زار
وز آنجا به اقبال گشتند باز * برفتند نزد عمر سرفراز
در اين سال فرزند مهلب يزيد * به دندان ز اندوه لب مىگزيد
75 ز كردار و كارش عمر خيره ماند * ز حد خراسان ورا بازخواند
حساب گذشته ازاو بازخواست * چو كژ بود ، حالى نمىگفت راست
ورا حبس كردند و بستند سخت * از آن نامور باز برگشت بخت
ببردند او را به نزد عمر * به گردش غلامان ببسته كمر
عمر گفت پيش آر مال خداى * به بيرون منه از حد شرع پاى
80 يزيدش چنين داد حالى جواب * كه بر من جوى نيست اى كامياب
بدادم به امر سليمان تمام * به هركس كه فرمود از خاصوعام
نماندست بر من يكى جو ز مال * سرم را مكن بيشاز اين پايمال
عمر گفت پيش [ آر ] خط و برات * به من بازده وجه مال زكات
نبد مرد را هيچ خطى به دست * ورا نامبرده بفرمود بست
85 ورا سوى زندان كشيدند باز * بر اين برنيامد زمانى دراز
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 208
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٢٠٨