ز نيكى دو دست تو كوته مباد * بدانديش را سوى تو ره مباد
10 عمر چون كه بنشست بر تخت داد * بدى را ببست و نكويى گشاد
اساس بدىها همه برفكند * به تيغ از تن مشركان سر « 1 » فكند
بياسود عالم به ايام او * بمرد و نميرد يقين نام او
به آيين بو بكر صديق بود * قضاى ( ؟ ) سر مرد زنديق بود
ره و رسم فاروق در پيش داشت * ز هر پير ، زهد و ورع بيش داشت
15 به هرجا كه بد زاهدى نامدار * به دو داد شغل جهان آشكار
خرد را بر خويش مزدور كرد * بدان را ز كار اندرون دور كرد
همه كار گيتى به نيكان سپرد « 2 » * ز بدكار نامآ دلاور نبرد
يكى مرد بد پاك و پرهيزكار * خنك آنكه بد اندر آن روزگار
دل از كار عالم بپرداخته * همه كار روز پسين ساخته
20 نه پوشيدنى داشت ، نى خوردنى * دلش بود فارغ ز گستردنى
نپوشيد آن نامبرده حرير * نخورد آن سرافراز دين شهد و شير
نه بر بستر نرم خفتى به شب * گشادى به شكر و به ذكرش دو لب
پياده به بازار مىشد امير * برش كس برفتى ز برنا و پير
نبودى ورا حاجب و پردهدار * بدى درگهش خالى از مير بار
25 نبودى كسى را به گيتى مجال * كه گفتى به نزدش حديث محال
به نزدش هر آنگه كه خندان شدى * نماندى كه شاعر ثناخوان شدى
ز مدح و هجا دور بودى مدام * نخنديد هرگز بر خاصوعام
ندادى درم ، جز به درويش و پير * زن بيوه را داد و مرد ضرير
ز مروانيان مثل او كس نبود * ز عباسيان نيز گوشم شنود
30 بر او ختم شد كار نيكاخترى * خرد بود و زهد و ورع بر سرى ( ؟ )
ولى بود بىشك ، ولايت وراست * نگفتى سخن با كسى جز كه راست
نديدى در آيينهاى عيب كس * چو باد صبا بود مشكيننفس
جهان سربهسر كرد روشن به راى * نه پاليز بودش ، نه باغ و سراى
هامش
( 1 ) بر
( 2 ) بود