به دو گفت دستت ببرد ، امير * به خنده فتادند برنا و پير
فرزدق بيفكند شمشير و گفت * كزاين تيغ در خاك بادا نهفت
كه مويى نبريد بر گردنى * خجل شد از اين تيغ همچون منى
سليمان از آن قول دل شاد كرد * اسيران كه بد مانده آزاد كرد 200
دو بيت روان گفت حالى جرير * بر آن حال دارد به مدح امير
شكست فرزدق در آن شعر بود * به گفتار ، نغز از فلك درربود
فرزدق جوابش بياورد چار * حديثى به از گوهر شاهوار
ز دست و ز شمشير خود عذر خواست * در آن شعر بودش سخنهاى راست
كه اين خلق را روز و روزى به جاى * كنون مانده بد در سپنجىسراى 205
از آن كند شد نوك شمشير تيز * به من بر چه دارى فسوس از ستيز
اگر تيغ كندى نكردى به كار * نبخشودى اين قوم را شهريار
گروهى اسيران بىدستوپاى * تو كشتى و من زنده كردم به جاى
دم عيسوى داشت شمشير من * كز او زنده شد جان آن انجمن
سليمان بدان هر دو تن صد هزار * درم داد وز آنجاى بربست بار 210
برفت اين سخن ماند از او يادگار * اگر زيركى ، دانهء نغز كار
در اين نظم گفتن ببندم كمر * بگويم يكى راه و رسم عمر
خلافت عمر بن عبد العزيز بن مروان دو سال و نيم بود
سيرهاى نيك ورا سربهسر * بپردازم اينجا به خون جگر
سخنگوى چون نام نيكان برد * از آن گفته تا جاودان برخورد
خنك نامدارى كه چون كار كرد * متاع نكويى در انبار كرد
بياراست گيتى به عدل و به داد * ز كس هيچ نستد ، به مردم بداد
به سيم و به زر نام نيكو خريد * كز آن به به گيتى متاعى نديد 5
بدانسان كه صاحبقران جهان * كز او فتنه و ظلم بينم نهان
چو بگشاد عدلش در اين ملك دست * به بند بلا ظالمان را ببست
محمد جوينى دلت شاد باد * زمانه به عمر تو آباد باد