سليمان به دو گفت فرمان توراست * سرافراز چون سرو بر پاى « 1 » خاست
يكى را ببردند بسته برش * غلى آهنين بد به گردن درش
به آهن بپوشيده بد گردنش * نمانده مجال سخن كردنش
175 سليمان به دو گفت بر سرزنش * كه آهن فراخ است بر گردنش
ز آهن شود كند دندان تيغ * شكسته شود تيغ ، باشد دريغ
بزد تيغ بر گردن گبر شوم * سرش را بيفكند بر روى بوم
ز شمشير او گشت آهن چو موم * بمردند از بيم گبران روم
سليمان به دو گفت بنماى تيغ * كه خون است بارنده از وى چو ميغ
180 به دو داده بد كند شمشير مرد * ز جان بر جهان « 2 » آفرين ياد كرد
چنين گفت با مرد داننده مير * كه اين تيغ گفتم نبرد پنير
ولى اين به تو يادگار از پدر * رسيده است اى مير والاگهر
در اصل شما هست خنجر زدن * جهان را سراسر بههم برزدن
شماراست اين از على يادگار * سپهر سخا ، صاحب ذوالفقار
185 به دل دوستدار على بود مرد * دليل است او را چنين ياد كرد
دو شاعر بد آن روز پيش امير * فرزدق يكى ، ديگرى بد جرير
شب و روز در پيش آن سرفراز * زبان هجا كرده درهم دراز
سليمان به همشان برانداختى * وز آن هر دو جنگ طرب ساختى
جرير سرافراز تيغى بخواست * همىگفت مردى به گيتى مراست
190 بزد گردنش را به شمشير تيز * منم گفت سرمايهء هر ستيز
فرزدق چو آن ديد شد پر ز خشم * دلاور چو دو طاس خون كرد چشم
يكى تيغ بستد ز مردى جوان * منم در جهان گفت بل ، پهلوان
اسيرى بياورد نزديك خويش * به زانوش درحال بنشاند پيش
بزد تيغ بر گردن مرد كار * نبريد مويى بر آن نامدار
195 يكى ديگرش زد نبريد پوست * زبون شد ز دشمن ، خجل شد ز دوست
دو دستى يكى تيغ آن خوشمنش * بزد ، هم نشد ريش از آن گردنش
هامش
( 1 ) بدنامى خواست
( 2 ) جوان