كنيزى بدش فاضل و ماهروى * به نظم روان برده از چرخ « 1 » گوى
شنيدم كه بد شاه را جامهدار * سليمان به جان عاشق آن نگار
يكى روز آورد جامه برش * چو پوشيد ، بوسيد دست و سرش
به غايت خوش آمد برون از لباس * به حدى كه كردن نشايد قياس 150
كنيزك بباريد از ديده آب * بپرسيد از او خسرو كامياب
چه عيب است در من كه بگريستى * بگو تا چنين از پى چيستى
كنيزك به دو گفت عيبت فناست * كه خواهد تو را كرد با خاك « 2 » راست
چنين محضر « 3 » و منظر تابناك * دريغا فرو رفت خواهد به خاك
دو بيت روان گفت [ آن ] مهربان * بدانجا هماندم به تارك زنان 155
سليمان چو بشنيد از او خون گريست * شنيدم كه زآنپس دو هفته بزيست
برون كرد جامه به درويش داد * نبد بعد از آن هفته آن شير شاد « 4 »
سليمان يكى [ شاه ] بد شادكام * كرم كار او بود با خاصوعام
نكوسيرت و پاك و بگشادهروى * يكى بار شد سوى حج نامجوى
چو مهتر به شهر مدينه رسيد * بزرگان آل نبى را بديد 160
بديشان بسى سيم و زر داد مير * كفش بود باران چو آمد مطير
برش بود عبد اللّه بن حسن * جوانى سرافراز لشكرشكن
درم داد فرزانه را صد هزار * به زر كار او كرد همچون نگار
اسيران ببردند نزدش هزار * فرو بسته كرده به رنگ قطار
بدند آن اسيران ز گبران روم * به غارت كشيده بدان مرزوبوم 165
برآن كافران خسرو زادمرد * بفرمود ايمانشان عرضه كرد
نكردند آن قوم ايمان قبول * كه بودند پر از فسيق و فضول
سليمان پر از كين به جلاد گفت * كه پيشم كن اين جمله را در نهفت
بزن گردن اين سگان پيش من * براى صواب اندراين انجمن
سرافراز عبد اللّه مير گفت * بدان نامور شاه با عقل جفت 170
كزاين مشركان من يكى را كنون * پى . . . ريزم به نزد تو خون
هامش
( 1 ) آن چيز
( 2 ) باستاد
( 3 ) مختر
( 4 ) نبد بند از آن هفته شير شاد