بزد دست بر سر به آواز گفت * كه گشتم كنون با غم و درد جفت
چو هشام در نامه خود را نديد * شد از غصه رنگ رخش ناپديد
125 از آنجا به منبر برآمد عمر * ز اندوه بسته به دل بر مگر
چو فارغ شد [ از ] خطبه آن كامران * بكردند بيعت يكايك سران
به زير آمد از منبر آن سرفراز * نمىخواست رفتن سوى خانه باز
كشيدند با زين جنيبت برش * كه از گوهر و لعل بد پيكرش
بر آن زين و آن استر راهوار * نشد آن سرافراز مردان سوار
130 بر اسب خود آن نامبرده نشست * به بيت امارت نشد دينپرست « 1 »
به تنها سوى خانهء خويش رفت * نفرمود كس را كه در پيش رفت
سوى خانهء خويشتن رفت باز * ز اندوه و انديشه اندر گداز
به زن گفت كاكنون مخير شدى * به جايى كه بايد تو را در شدى
طلاق شما بر زنان شماست * بگو و بكن هرچه اينك « 2 » توراست
135 غلامان خود را همين گفت مير * همه كارها كرد مانند تير
سليمان يقين روز آدينه مرد * به جايى كه خواهم ورا نام برد
برون از دمشق است واسط « 3 » به نام * كز آن خوبتر كس نبيند مقام
يكى مرد بود از بزرگان دين * سليمان بشد شاه روى زمين
بر آن نامور كرد مهتر نماز * نشست از بر خاك آن « 4 » سرفراز
140 ببوييد بر كف از آن خاك خشك * دماغش معطر شد از بوى مشك
همىگفت با خود كه خاكى خوش است * مرا در دل از دست غم آتش است
خنك آنكه در خاك اين بوموبر « 5 » * نهد چون بميرد ز ناگاه سر « 6 »
شنيدم كه اين قصه آدينه گفت * در آن خاك شد اين دوم جمعه ، خفت
سه تن بود از اهل بيتش امام * كسى را نبود اين بزرگى تمام
145 يكى جد بدش دومى بد پدر « 7 » * سيم بد برادر سپهر هنر
سليمان به غايت نكوروى بود * لطيف و جوانمرد و خوشخوى بود
هامش
( 1 ) به دست
( 2 ) بگو و بكن بهرج در ليك تراست
( 3 ) وابق
( 4 ) از
( 5 ) ديد
( 6 ) شيد
( 7 ) يكى جد بودش دوم بد پدر