بر آن كس كه من بند فرمودهام * به كس راز آن شخص نگشودهام
بر آن نامه كردند بيعت تمام * كسى را ز مردم نبردند نام
چو كردند بيعت چنين گفت امير * كه خط خواهم اكنون ز برنا و پير 100
كه بدهند يكيك بدين جاى باز * بدادند جك مردم سرفراز
سرافراز آن خط به حاجب سپرد * سرافراز دين نام يك تن نبرد
بزرگان دانا و روشنضمير * پراكنده گشتند از پيش مير
به نزد رجا شد به خوف و خطر * سرافراز دين نامبرده عمر
به دو گفت نامم در اين نامه هست * اگر نيست زنهار بگشاى دست 105
كه تا پيش مهتر شوم خوار و زار * بگويم كه من نيستم مرد كار
سليمان به دو گفت و با من بگفت * كه اين راز را من بدارم نهفت « 1 »
پس آنگه كه من مرده باشم بگوى * چنين است . . . آن نامجوى
چو بيرون شد آن سرور مرزوبوم * به نزد رجا رفت هشام شوم
بپرسيد كز نام من بازگوى * اگر هست و گر نيست بگشاى روى 110
اگر نيست تا [ من ] به بيرون روم * به نزد سليمان موزون روم
نمانم كه ديگر كسى در جهان * شود مير از آشكار و نهان
رجا گفت تا زنده باشد امير * نهفته بود راز اين در ضمير
درآن روز ناگه سليمان بمرد * جهان جهان ديگرى را سپرد
چو بردند او را به جاى نماز * رجا گفت ، آن مرد گردنفراز 115
به فرزند عبد العزيز از كران * كه پيش آى اى مفخر مهتران
نماز امام زمانه تو كن * به پيش اندرون شو مگو زآن سخن
چو فارغ شد از فرض يزدان پاك * سپردند آن نازنين را به خاك
سوى مسجد جمعه رفتند باز * رجاى دلافروز گردنفراز
دگرباره بيعت ز نو تازه كرد * بكردند و دلشاد شد زادمرد 120
سر نامه را مهر كردند باز * ستاده بزرگان گردنفراز
هم او نام خود ديد فرياد كرد * بناليد آن مهتر زادمرد
هامش
( 1 ) كه اين راز كنم تنت