جوابش چنين داد فرزانه باز * كه اول تو فرماى اى سرفراز
دل شاه من بر كه گيرد قرار * بگويد ، كند بنده اسپند [ وار ]
275 سليمان ز هركس برش ياد كرد * چنين گفت با شاه ، آزادمرد
كه من مىكنم مهترى اختيار * اگر زآنك باشى مرا رازدار
يزيد است مير خراسان و بس * نشايد بدانجا جز او مير كس
برنجد ز من گر بداند يقين * بر او كرد مهتر [ به جان آفرين ]
هم اندر زمان شد [ به ] فرمان نبشت * سخنهاى پاكيزه چون جان نبشت
280 عراق و خراسان بدان مير داد * روان شد [ دلاور ] به كردار باد
بياورد . . . چو باد * حديث سليمان [ برش ] كرد ياد
چو برخواند فرمان دلش گشت شاد * نيابت به كوفه به فرزند داد
مخلد كه با دانش و داد بود * بدان پور جان پدر شاد بود
بهسوى [ خراسان ] شد آن نامدار * سپه برد با خويشتن سىهزار
285 سليمان فرستاد مردى چو گرد * به نزد يزيد آن سرافراز مرد
كه نه ماه خرج خراسان بخواه * وكيع است آن جايگه پادشاه
حسابش بخواه و بگير و ببند * مبادا كه آيد به جانش گزند
چو آمد به شهر خراسان امير * هم اندر زمان گشت فرمانپذير
وكيع پسنديده را بند كرد * به بندش دل شاه خرسند كرد
290 حساب خراسان از او بازخواست * غزالى ( ؟ ) جوابى بدانست راست
وكيع دلاور به زندان بماند * كسى نامهء نامبرده نخواند
يزيد اندر آن بوموبر شاه شد * ز ماهى سرافراز بر ماه شد
به ميرى [ او ] عالمى شاد گشت * سرافراز چون سرو و شمشاد گشت
سليمان كه شاه جهاندار بود * به ملك اندرون سخت بيدار بود
295 فرستاد آن كامران را به روم * روان كرد با لشكرى چون نجوم
به قسطنطنين « 1 » رفت آن بىهمال * سر روميان گشت از او پايمال
همه روم بگرفت آن بىنظير * جهان گشت پرغارت و پراسير
هامش
( 1 ) قنطينيه