كه بىهيچ شك آسمانى است كار * سرآمد مرا آنچنان روزگار
وكيع دلاور بفرمود زود * كه تا نامداران به كردار دود
بريدند از خيمه يكسر طناب * بيفتاد آن خيمهء كامياب
گريزان برفتند مردان مرد * ز گردان برآمد به يكبار [ ه ] گرد
225 برادر سرافراز را پنج بود * در آندم كه برخاست آن تيز [ دود ]
ستادند پيش برادر بهپاى * به كف برنهادند جان را بجاى
بگويم به تو نام آن پنج من * بدان تا بگويى به هر انجمن
يكى عبد رحمان فرزانه بود * دوم عمرو [ با زور و ] مردانه بود
سيم بد حصين سرافراز شير * كه چون او نبد در زمانه دلير
230 چهارم سرافراز عبد الكريم * كه چون او نيابى به گيتى كريم
همان پنجمين صلح مسلمنژاد * كه دادند يكيك سر خود به باد
يكى پور بودش كسى ( ؟ ) را . به نام * جوانى به مردى چو فرزند سام
به پيش پدر جنگ مىكرد مرد * چنين تا برآمد از او دود و گرد
همان پنج تن را به شمشير تيز * بكشتند از راه كين و ستيز
235 قتيبه چو كار آنچنان زار ديد * بزد دست و شمشير كين بركشيد
يكى مرد بد جهم بن زحر « 1 » نام * برآورد شمشير كين از نيام
درآمد پس پشت مرد دلير * بزد تيغ بر كتف آن نرهشير
بدان زخم سرور درآمد ز پاى * بزد تيغ جهم آن گو پربلاى
سر نامبرده ز تن دور كرد * نگه كن بدين گنبد تيزگرد
240 كه چون مىبرد خلق را بر [ فراز ] * دگربار چون آورد خسته باز
بر اين خاكدان دل چه بايد نهاد * كه زاينسان دهد سركشان را بهباد
چو تند اژدها مرد ، آن هفت سر * فرستاد [ نزد ] يكى تاجور
سليمان فرخ چو سرها بديد * يكى باد سرد از جگر بركشيد
بدان كار بد شاه انكار كرد * نبايست ، گفت اينچنين كار كرد
245 فرستاده را گفت كاى نامجوى * برو با وكيع دلاور بگوى
هامش
( 1 ) جهم بن زحر الجعفى