يكى روز مردى ز خيل يزيد * به رزم اندرآمد به ميل يزيد
محمد بدش بن ابى سيره نام * مبارز طلب كرد مرد همام
يكى مرد گيلى برون شد سوار * بر اسبى نشسته چو باد بهار
بزد تيغ بر خود تازىنژاد * سر تيغ در خود شد همچو باد
25 بماند اندر آن خود تيغ « 1 » دلير * بغريد خصمش به كردار شير
محمد يكى تيغ زد بر سرش * به دو نيمه گردن شد و مغفرش
محمد سوى خيل خود بازگشت * ميان بزرگان سرافراز گشت
مواشى ( ؟ ) درآن لشكر آمد پديد * سپهبد بهسوى سران بنگريد
چنين گفت [ د ] ستش بريدن سزاست * كزاينسان زند تيغ بر فرق راست
30 بشد شاه مازندران در جهاد * بماند اندرآن مدتى روزگار
يكى روز آمد برون ناگهان * ز قلعه به رزم دليران نهان « 2 »
بزد بر يكى گوشه برهم شكست * تنى چند را كشت و چندى بخست
به گرگان هم اندر زمان نامه كرد * كه بشكستم آن خيل را [ من ] به فرد
از آن اهل گرگان « 3 » نبودند شاد * برفتند بر درگه مير داد
35 كه ميرش به گرگان فرستاده بود * ولايت بدان كافران داده بود
بكشتند او را بدان يك خبر * شد آن نازنين نامور پى سپر
بدين آن « 4 » سرافراز آگاه گشت * رخ مهربان زرد چون كاه گشت
فرو خورد آن غصه و صبر كرد * سوى حرب شد نامبردار مرد
سپهبد در آن حرب سرگشته شد * از « 5 » آن بدگهر بخت برگشته شد
40 [ نماند ] اندرآن قلعه جايى طعام * به جان آمد از دست غم خاصوعام
سپهبد برون رفت زنهار خواست * به زنهار شد كار آن شاه راست
درم داد حالى هزاران هزار * دوصد اشتر از زعفران كرد بار « 6 »
سراپرده و خيمه دادش هزار * سپرهاى گيلى به رنگ و نگار
يكى قبه از سيم بر هر سپر * هزار دگر بود گيلى تبر
45 در آن بوموبر شحنه بنشاند شاد * وز آنجا به گرگان روان شد چو باد
هامش
( 1 ) به تيغ
( 2 ) بدبدان بهان
( 3 ) گردان
( 4 ) بد سرافراز
( 5 ) رزان
( 6 ) بار كرد