نشد پيش او نامور از نهيب * قتيبه از آن كار شد در شكيب
دومبار مردم فرستاد تيز * نيامد ، دل مرد شد پرستيز
فرستاد از اينبار مرد [ ى ] هزار * كمر بسته با آلت كارزار
وكيع دلاور چو آگاه گشت * ز دل فرش آن آمد [ ن ] درنوشت
بفرمود تا خيل او شد سوار * به يك لحظه افزونتر از ده هزار 200
وكيع دلاور زرهپوش گشت * دلش خرم و سينه پرجوش گشت
به اسب اندرآمد چو دستان سام * برآورد شمشير [ خويش از نيام ]
بزد بر سپاه قتيبه چو برق * به خون در سر دشمنان كرد غرق
فراوان از آن نامداران بكشت * ز نزدش دليران نمودند پشت
برفتند نزد قتيبه به درد * چو ديد آنچنان كار ، شد روى زرد 205
بفرمود تا پيش پردهسراى * ستادند مردان جنگى بهپاى
وكيع و دليران برون تاختند * ز دشمن به خنجر سر انداختند
به پيرامن پرده « 1 » كردند جنگ * به گردون همىشد غريو و غرنگ
برفتند مردان جنگى ز جاى * گرفتند بر گرد پردهسراى
قتيبه از اين كار شد مستمند * بفرمود كآرند اسب سمند 210
چو بردند در چادر اسب امير * همىخواست تا برنشيند خطير
سرافراز پا كرد اندر ركيب * به امر خدا اسب شد ناشكيب
بجست از بر مير از پيش تخت * بيفتاد از پاى آن نيكبخت
دگربار بر تخت شد تاجور * بفرمود كآرند اسبى دگر
چو بردند برجست اسب سترگ * از آن خيره ماندند خرد و بزرگ 215
دلاور ز ياران دگر اسب خواست * چو بردند استاد بر پاى راست
به گردش نيارست گشتن امير * نگه كن به تأثير كيوان و تير
قتيبه فروماند حيران بهجاى * ز غم سست شد مرد را دست و پاى
به دل گشت كاين بودنى كار بود * چو اقبال برگشت ، كوشش چه سود
بشد بر سر تخت و بنشست باز * همىگفت با خويشتن سرفراز 220
هامش
( 1 ) بر تو