بشد صول از آن جايگه در گريز * به نزديك دريا روان گشت تيز
حصارى بد آن جايگه استوار * بدانجاى شد صول شوريدهكار
يزيد دلاور روان كرد خيل * بيامد به نزديك دريا چو سيل
دگربار صول بنفرين و شوم * به زنهار شد نرم مانند موم
يزيد دلاور شد اندر حصار * بد آن قلعه پرگوهر شاهوار 50
يكى تاج زر ديد بر قلعه مير * چو اكليل بر فرق چرخ اثير
محمد ، كه واسع بد او را پدر * به زهد و ورع در زمانه سمر
به دو داد آن تاج زرين امير * برون آمد آن حال روشنضمير
در آن ره يكى مرد درويش ديد * دلش از جفاى فلك ريش ديد
به دو داد آن تاج و انگشترى * فروزان چو بر آسمان مشترى 55
خبر يافت از تاج درويش مير * فرستاد يك تن به كردار تير
بياورد با تاج درويش را * چنان بىنوا مرد دلريش را
. . . بد از او تاجپاك * همىگفت آن مير سر فتنهناك
كه زاهد چنين بايد اى نامور * كه از تاج پيچد بدينگونه سر
از آنجا يزيد سرافراز باز * به گرگان زمين رفت همچون گراز « 1 » 60
دلش بود با اهل گرگان درشت * از آن نامداران فراوان بكشت
به خون آسيا كرد گردان امير * كه سوگند بد خورده « 2 » آن بىنظير
بدان فتح ، سوى ملك نامه كرد * فرستاد نزد سليمان چو گرد
فرستاد نزديك او پنج و يك ( ؟ ) * بيان كرد آن حال خود يكبهيك
كه اين فتح كس را ميسر نشد * كسى را چنين كار بر سر نشد 65
به ايام شاپور و پور قباد * از اين بوم كردند بسيار ياد
نبد هيچكس را بدين دسترس * تو را داد دادند اين « 3 » كام و بس
بزرگان لشكر به عهد عمر * در اين كار بستند بر جان كمر
گشاده نشد ملك مازندران * برفتند دلخسته از هر كران
به ايام تو داد نصرت خداى * سرت سبز باد و دل و جان به جاى 70
هامش
( 1 ) گذار
( 2 ) خورد
( 3 ) با من