به مردى همه روم هموار كرد * فزون بود از چرخ دوار مرد
وزآنجا بيامد به سقلاب و روس * بدانگه كه برخاست بانگ خروس
خبر فتوح يزيد بن مهلب
همه روس و سقلاب را رام « 1 » كرد * در آن بوموبر مهتر آرام كرد
وز اين روى فرزند مهلب دلير * برون آمد از بيشه مانند شير
به گرگان و سارى روان شد ز راه * در آن بوموبر بود بىمر سپاه
بر آن خيل بد مهترى صول نام * فرو مانده چون مرغ زيرك به دام
رسولى فرستاد و زنهار خواست * به نزد يزيد آن شه داد و راست 5
دهستان يكى شهر باشد بزرگ * در او مردمان جمله تند و سترگ
ورا مرد فرخنده زنهار داد * برون شد ، ورا نزد خود بار داد
كسان تو را گفت دادم امان * برون آى خرمدل و شادمان
اگر هيچكس را ز من زينهار * نباشد در اين برزن و بر ديار
برفتند بيرون به كردار دود * بر صول سنبل ( ؟ ) فزونتر نبود 10
به شهر اندرون بد سپه سى هزار * كشيدندشان سخت اندر حصار
دهستان به يك ماه بگرفت شاه * گرفتند و بردند بيرون سپاه
ز مردان يكى مرد زنده نماند * ز خون بر سر خاك جيحون براند
زن و كودك و خرد « 2 » را برده كرد * به يك ره ز مردان برآورد گرد
بزرگان گرگان خبر يافتند * از آن بيم چون باد بشتافتند 15
برفتند نزد يزيد آن سران * به پيش اندرون حملهاى گران
گرفتند بر خويش باج و خراج * نبردند با جان شيرين لجاج
از آنجا بشد سوى مازندران * به پيرامن او سپاهى گران
چو شد شاه مازندران باخبر * از آن خيل ، آورد لشكر بدر
دو لشكر نهادند سر سوى جنگ * چو گرگ و گراز و چو شير و پلنگ 20
هامش
( 1 ) دام
( 2 ) خورد