چگونه زند مردم نيكبخت * ز باغى به يكجاى چندين درخت
سليمان خراسان بدان مير داد * از آن شد وكيع دلافروز شاد
سوى كوفه و بصره آمد پديد * درآن بوم جز خويشتن كس نديد
خراسان بد او را به دل در مدام * و ليكن نمىبرد از آنجاى نام
سليمان فرستاد پيش يزيد * كه حالى يكى مير بايد گزيد 250
كه شايد خراسان به دارين ( ؟ ) ببرد * تو را بايد اى نامور نام برد
يزيد اندرآن كار انديشه كرد * ز درد خراسان همىمُرد مرد
يكى مرد را خواند نزديك خويش * سخن گفت با او ز اندازه بيش
بد ، آن نامبرده ز حى تميم * هنرمند مردى به دانش عظيم
شنيدم كه عبد اللّهاش نام بود * به بصره ورا جا و آرام بود 255
درم داد آن مرد را سى هزار * همان وعدههاى دگر بىشمار
به دو گفت كاى مرد بادينوداد * به نزد سليمان شو اكنون چو باد
ز تو مشورت خواهد آن شهريار * چو با تو خرد هست و [ اقبال يار ]
چنان كن كه آن خسرو بىنظير * كند بنده را بر خراسان امير
بدانسان كه [ بتوانى اندر ميان ] * تو دانى در آن كار سود و زيان 260
يزيد جهانبان چو باد و چو گرد * به نزد سليمان يكى نامه كرد
كه شاها رهى را بياراستى * بدان كز رهى مشورت خواستى
براى خراسان و آن بوموبر * يكى مرد را همچو مرغى بپر
به درگاه ، دانا فرستادهام * در اين كار داد هنر دادهام
از او پرس حال خراسان تمام * كه داند در آن كارها ، نيكنام 265
به فرمان او ، سرورا كار كن * خرد با دل خويشتن يار كن
ز كوفه به كردار باد بهار * به نزد سليمان شد آن نامدار
سليمان ورا پيشازآن ديده بود * ميان در بدانش ، پسنديده بود
چو نزديك او رفت بنواختش * بر نامداران برافراختش
هم اندر زمان كرد خلوت سراى * چنين گفت با مرد باعقل و راى 270
كه كار خراسان سراسر بگوى * به ميدان دانش دراندازگوى
كه بايد در آن بوم ديد آن امير * بگو تا بدانم به روشنضمير
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 195
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٩٥