سليمان شد امروز مير و امام * مرا زاو هراس است در دل مدام
كه بدهد خراسان به ديگر امير * مرا كرد بايد . . .
يزيد آيد اينجا شود كارزار * ميان من و او بود گيرودار
ازآنپيش كاو بر من آيد ز راه * برون آمدم من ز فرمان شاه
175 سليمان نخواهم كه باشد امام * به من مىشود كار [ امت تمام ]
شما نيز ازاو سر بتابيد و روى * منم در زمانه كنون نامجوى
ندادند او را بزرگان جواب * چو ديدند گفتار او ناصواب
دومبار اين داستان بازگفت * جوابش نيامد . . .
سيم بار گفت آن يل سرفراز * بزرگان جوابش ندادند باز
180 قتيبه برآشفت و دشنام داد * بدان نامداران بادينوداد
ز نابخردى تند شد بردميد * بجز خويشتن در [ جهان كس نديد ]
بدان نامداران با كام جفت * سگ و ناكس و بدرگ و خام گفت
سر گردنان گفت من بركنم * به زارى و خوارى به خاك افكنم
كه دارد به گيتى كنون پاى من * كه گيرد از اين سر . . .
185 پس آنگاه عيب همه برشمرد * به بد نام آن مردم نيك برد
پراكندهها گفت از اندازه بيش * سران را برون كرد از پيش خويش
برفتند آن نامداران برون * ز دست قتيبه جگر [ پر ز خون ]
نشستند و تدبيرها ساختند * به قصدش سمند جفا تاختند
وكيع « 1 » دلاور يكى مرد بود * كز او بر دل دشمنان درد بود
190 بد آن نامبرده ز حىّ تميم * نبودى به دهر از [ عدو پر ز بيم ]
مبارز بد و مرد و چالاك و چست * دلير و قوىپنجه و تندرست
برفتند آن نامداران برش * نشستند . . . اندرش
ورا مير كردند بر خويشتن * كه مردى توانا بد و پيلتن
قتيبه ز [ حيلت ] خبردار شد * دل مرد پردرد و تيمار شد
195 فرستاد پيش وكيع دلير * كه برخيز نزد من آ همچو شير
هامش
( 1 ) ربيع هم آمده است . مهلّب وكيع بن بكر بن وايل را بفرستاده بود ، تاريخ سيستان ، تصحيح ملك الشعراى بهار ، ص 113 ، 1314 ، تهران .