بر نامور عهد و فرمان فرست * دلش دردمند است درمان فرست
چو ايمن شود كار او را بساز * . . .
چو بد مرد را از خرد پرورش * فرستاد عهد خراسان برش
120 قتيبه در آن كار معذور بود * دماغش ز عقل و خرد دور بود
به فرمان او درنياورد سر * . . .
مرا مىفريبد چو طفلان به شير * نخواهد مرا در خراسان امير
سليمان ببندد مرا همچو ديو * بتابد سر از امر كيهان خديو
من او را كنم خلع از آن پيشتر * . . .
125 برادر به دو گفت كاى نامدار * بدينجا مكن اين سخن آشكار
سپاهى است با تو نه از يك مقام * همى يكدگر را ندانند نام
تو برخيز و نزديك جيحون شتاب * . . .
چو آنجا رسى اين سخن را بگوى * هرآنكس كه خواند تو را نامجوى
كند با تو عبره از آن روى آب * به شهر بخارا شو اى كامياب
130 همه لشكر ترك را گرد كن * . . .
بيا بر لب آب جيحون نشين * به هر جايگه كن سپه در كمين
بگير اى دلاور گذرهاى آب * مكن هيچ در جنگ جستن شتاب
اگر دشمن آيد مينديش ازاوى * . . .
كهين داورش گفت انده مدار * همينجاى كن اين سخن آشكار
135 چرا بايد اين رنج و سختى كشيد * در آن بوموبر شور و تلخى چشيد
خوش آمد سرافراز را اين سخن * . . .
به عقل جوانمرد گمراه شد * بدان رشته ناگاه در چاه شد
نشست از بر تخت چون كيقباد * سليمان برش گشت كمتر ز باد
بزرگان آن خيل را پيش خواند * . . .
140 دگر لشكر استاد بيرون سوار * بزرگان نشستند با نامدار
قتيبه درآندم سخن ساز كرد * يكى خطبه در خيمه آغاز كرد
به آخر چنين گفت آن نامدار * كه . . .
اميدى بد اول بدينجاى مير * نمىكرد با مشركان داروگير
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 190
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٩٠