كه اكنون سليمان جهانگير شد * همه كار او راست چون تير شد 90
[ يزيد ] بن مهلب بيامد كنون * خراسان كند همچو درياى خون
كند با من آن سرور شيرمرد * كه حجاج با آن سرافراز كرد
مرا بيعت او نبايد گزيد * اگر در خراسان خرامد يزيد
. . . از ملك بيرون كنم * زمين خراسان پر از خون كنم
برادر به دو گفت كاى كامكار * ازاين تخم انديشه دردل مكار 95
خراسان [ تو را ] سخت پروردهاند * چنين بيعت از پيشتر كردهاند
[ جوا ] ب اينچنين داد مرد خطير * كه اين خيل را بس خطر نيست مير
هر آن كاو ز فرمان من بگذرد * زمين را بسر پيش من نسپرد
سرش را ببرم به شمشير تيز * كه يا رد بگو ، برد با من ستيز
[ دگر ] بار با خويش انديشه كرد * توانايى و صابرى پيشه كرد 100
به نزد سليمان سه نامه نبشت * يكى نغز و ديگر نه زيبا نه زشت
سيم نامه از خلع او كرد ياد * سليمان برش بود كمتر ز باد
. . . * . . .
ز مردى خود برشمرده بسى * كه چون من نباشد به گيتى كسى
سيمنامه از خلع او گفته بود * وزاو راز دل هيچ ننهفته بود 105
فرستاده آمد به شهر دمشق * . . .
به نزد سليمان شد از گرد راه * نشسته بد آن شاه در [ پيشگاه ]
يزيد دلاور نشسته برش * ستاده بزرگان به گرد اندرش
[ بر ] او اولين نامه برخواند زود * . . .
دوم نامه برخواند و دم دركشيد * بداد آن دوم هم به دست يزيد 110
سيمنامه برخواند شد روى زرد * به كس نامه ننمود فرزانه مرد
نهان كرد نامه به زير بساط * . . .
فرستاده را گفت بيرون بريد * ورا زود جايى فرود آوريد
سليمان پريشان شد از كار مرد * زمانى سرافراز انديشه كرد
يزيد دلافروز را پيش خواند * . . . 115
از او مشورت خواست ، گفت اى امير * تو آن كار دشوار آسان مگير
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 189
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٨٩