چنين گفت با شاه سالار خوان * كه اى راحت جان پير و جوان
. . . خورد * تو برگرد اين تا به فردا مگرد
چو باشد تهى معده انجير تر * تو را سود دارد ، كند تازهتر
به دو گفت پيش آر تا بنگرم * چو باشد نكو ناشتا هم خورم
. . . بنگريد * دلاور چو با خايه انجير ديد 40
از آن هر دو مهتر به خوردن گرفت * ره آرزوها سپردن گرفت
بخورد آن همه پاك ، چيزى نگفت * چو شد سير زد تكيه برجا بخفت
. . . دگر برنخواست * چو با خاك پر خوردنش كرد راست
سزد گر تو كم خوردن آيين كنى * بر آن كس كه پر خورد نفرين كنى
از اين قصه اين جاى ، آن خواستم * كه رخسار حكمت بياراستم 45
. . . خورى * به پند بزرگان روان پرورى
چو بسيارخواره بود شهريار * رعيت شود بر پى او سوار
وگر در عمارت كند ميل و راى * ده و باغ و پاليز و كاخ و سراى
. . . صبح و شام * چو مأمون كه باشد به امر امام
عمر پور عبد العزيز امير * كه چون او نبودست روشنضمير 50
ورا كار بد عدل و بذل و نماز * دلش دور بودى ز آز و نياز
. . . او داشتند * به طاعت سر خود برافراشتند
مزاج جهان دارد اى ماه شاه * نمانده ره و رسم او را تباه
رعيت كند آنچه آن شاه كرد * مرا عقل از آن كار آگاه كرد
. . . شاه روى زمين * قتيبه در آن سال شد سوى چين 55
ز تركان چين بىكران برده كرد * فرستاد نزديك فغفور مرد
كه سوگند خوردم به دين و به داد * كه خاك زمين تو بر سان باد
. . . به پى بسپرم * ز قوم تو برده برون آورم
چو بشنيد فغفور چين آن پيام * فرستاده را گفت كاى خويشكام
امير تو را نيست لشكر بسى * به مردى فزون نيست ازهركسى 60
. . . مرا بسپرد * و يا زاين بروبوم برده برد
شما را هميندم درآرم ز پاى * سر همگنان را ببرم به جاى
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 187
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٨٧