ازآنپيش حجاج خرمرده بود * روان رخت خود تا عدم برده بود
10 اگر خود نمىمرد آن بدنژاد * سليمان ورا خواست دادن به باد
چو سالى ز عهدش بشد ، سرفراز * درمهاى مردم همه داد باز
به دور پسين مير بسته كمر * سپرد او خلافت به سرور عمر
كه بودش ولايت بر ارباب دين * ز جان آفريدش جهانآفرين
بزرگى كه نامش چو كارش نكوست * چو ديده ورا داد ناديده دوست
15 سحرگاه تا شام برنا و پير * دعاگوى بودند بر جان مير
ورا نامداران بر خاصوعام * كليد در خير كردند نام
. . . * . . .
. . . * وز آن بره آرايش خون كنند
هماندم بياورد خاليگرش * . . .
20 . . . * همه پيه آن را بر خاصوعام
بياورد بنهاد سى گرده پيش * خورش بود نزدش ز اندازه بيش
به يك لحظه آن شصت گرده بخورد * برآورد آن گردهها گرد كرد
. . . * ازآنپس كه بد خورده زآن گرده شصت
چنان خورد با آن بزرگان [ امام ] * كه آنجا هرآنكس كه بد خاصوعام
25 گمان برد كز خود نخوردست هيچ * سرافراز بر خون شده لقمهپيچ
. . . * چرا زآنكه پيوسته بسيار خورد
چو خواهى كه بفزايدت آبروى * مخور بيش هرچيز و بىمر مگوى
. . . * سخنگوى و بسيارخواره مباش
مكن با زنان بيشتر خفت و خيز * به خاك اندرون آب خود را مريز
30 يكى روز در باغ شد نامور * ورا آرزو كرد انجير تر
. . . * بفرمود آن مرد روشنضمير
كه تا خايهء پخته پيش آورند * به نزدش ز اندازه بيش آورند
از اين شيوه تاليفها ساختى * خورشهاى زيبا بپرداختى
. . . * سرافراز بنشست از پاى راست
35 همىخواست انجير بردن بهكار * به انجير بر خايهء بىشمار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 186
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٨٦