وليد بن عبد الملك در نهفت * يكى روز با مردم خويش گفت
كه ما را به رفتن دو پر داد باب * شدم من از آن [ هر دو ] پركامياب
ز مشرق به مغرب بدان هر دو پر * گرفتم جهان را و كردم عبر
230 يكى هست حجاج يوسف به نام * دوم نصر موسى به روم و به شام
به مغرب درون نصر گنجى نيافت * كه بسيارى آن زمين برنتافت
يكى خوان زرين در آن گنج بود * كه از بار آن كوه را رنج بود
نشستى بر آن خوانچه مردى هزار * نشانده در او گوهر شاهوار
ز ياقوت بد پايهها ساخته * مهندس ورا نغز پرداخته
235 نبد مثل آن زير چرخ كبود * بر او نام فرزند داو [ و ] د بود
سليمان پيغمبر نامدار * برآن خوانچه نان خوردى آن روزگار
ز هجرى چو بر از نود رفت پنج * نكوهيده حجاج از آن درد و رنج
فرو شد به زارى و خوارى بمرد * جز از نام بد نيز چيزى نبرد
همان نصر موسى به مغرب بماند * بخواهيم ما نيز اين نامه خواند
240 به نام نكو مردن اولىتر است * كه آن جايگه كار با داور است
چو سال از نود سوى شش راه برد * وليد جهانبان ز ناگاه مرد
به ماه جمادى فرو شد به خاك * سيه گشت آن اختر تابناك
رخ نامور چون گل و لاله بود * چو مىشد چهل سال و شش ساله بود
نكرد او « 1 » خلافت ز ده سال بيش * چرايى تو با دهر بيگانه خويش
245 زمانه نظير زن بىفاست * به دو دل سپردن نشان خطاست
زن شوىكش را چه دارى به ناز * رها كن ورا تا شوى سرفراز
زن نامور بود ام البنين * جز آن زن نبد مرد را بر زمين
شنيدم كه بد دخت عبد العزيز * كه باب عمر بود آن باتميز
كنيزك بسى داشت آن نامدار * بلى زن يكى بد بر كامكار
250 ورا نوزده بود بىشك ، پسر * بگويم به تو نامشان سربهسر
مهينپور او بود عبد العزيز * محمد ، دوم پور آن باتميز
هامش
( 1 ) از