سيومشان سرافراز عباس بود * براهيم چهارم به الماس بود
يمام است و طالب ، مبشر دگر * همان عبد رحمان با نام و فر
همان بوعبيده دگر مسور است * صديق است و منصور نامآور است
اگر طالب و بشر و عمر است و روح * و ليكن ز مروان بد او را فتوح 255
يكى عنبسه نامبردار بود * يزيد سرافراز در كار بود
كهينپور او بود يحيى به نام * سخن را بدينجاى كردم تمام
وليد سرافراز بودى كريم * بدى خاك ره پيش او زرّ و سيم
نكو داشتى مرد ، درويش را * عطا داد بيگانه و خويش را
به شهر دمشق اندرون كس نماند * كه منشور انعام او برنخواند 260
به شام اندر از مرد درويش كس * يكى تن نبد مانده از پيش و پس
به هرجا كه بودى يكى مرد كور * به دو سيم دادى و ساز و ستور
غلامى كه دستش گرفتى به دست * چنين بود آيين آن دينپرست
كسى را كه بيمار بودى مدام * كنيزى فرستاديش نيكنام
كه كردى ورا خدمت و بندگى * برستى دلش از پراكندگى 265
بناهاى عالى برآورد مرد * هوسناك بود اندر آن [ كاركرد ]
به ايام او جمله خلق جهان * به روز و به شب آشكار و نهان
نبد كارشان جز عمارتگرى * اگر مرد شهرى بد ، ار لشكرى
خلافت سليمان عبد الملك دو سال و هفت ماه بود
چو آن نامبردار بربست رخت * سليمان پس از وى برآمد به تخت
به وقت سحر بانگ مرغان شنو * حكايت ز كار سليمان شنو
يكى نامور بود با عقل و راى * بياراست رويش سرير و سراى
كرم بود كارش به ليل و نهار * از او گشت گيتى چو خرم بهار
چو كردند بيعت بر آن نامور * شد از خرمى بوموبر جانور 5
ز هجرت نود سال و شش سال بود * هماى خرد را پر و بال بود
يكى سال و نه ماه افزون نزيست * بر آن نامور آسمان خون گريست
سليمان چو بنشست بر تخت داد * شد از فر و اورنگ او خلق شاد