برانگيزم اينجاى و گردى چو خاك * جوابش چنين داد ، بىترس و باك
كه گر آنچه گويى به جاى آورى * به يك سو نهى كينه و داورى
تو را من خدا خوانم اى كامكار * نه حجاج يوسف ، نه مير ، آشكار
به دو گفت حجاج كاى بىفروغ * بخوردى تو سوگندهاى دروغ
شكستى همان بيعت مير من * ببينى كنون راى و تدبير من 150
به دژخيم خود گفت كاو را ببند * بينداز از پاى چون گوسپند
بيفكند دژخيم دونش ز پاى * بپيچيد زى قبله رويش ز جاى
سعيد سرافراز . . . گفت * دگربار حجاج زآن برشگفت
به دژخيم گفتا كه رويش بتاب * چو بنهاد ريش و رخش بر تراب
دومبار توحيد آهسته گفت * سيمبارش آواز شد در نهفت 155
بدانديش دژخيم دل پرگزند * سرش را ببريد چون گوسپند
به توحيد بگشاد آن سر زبان * چنين مير اگر مير اى مرزبان
سخن گفت او را به بانگ بلند * به خاك اندر افتاد . . .
بدانديش حجاج ملعون زشت * سرافراز را ماه ذى حجه كشت
نود سال هجرى و بر سر چهار * برآورد از آن نامبرده دمار 160
چهل روز خوش بود آن بدنشان * كه بد ننگ در جمع گردنكشان
ز هجرت چو شد بر نود سال پنج * بر آن بدگهر تاختن كرد رنج
نخفتى از آن رنج هرگز به شب * به روزش گرفتى ز ناگاه تب
چو در خواب رفتى شب ، آن تيرهراى * بجستى سراسيمه بدرگ ز جاى
همين گفتى آندم كه گشتى چو دود * مرا با سعيد نوآيين چه بود 165
كه آمد گريبان جانم گرفت * به دست بلا ناگهانم گرفت
مرا مىكشد هر زمانى به روى * جز اين نيست با من ورا گفتوگوى
به من گويد آن سرور دينپناه * چرا كشتهاى تو مرا بىگناه
سعيد اندر آندم كه افتاده بود * تن و جان به دست قضا داده بود
چنين گفت كاى كردگار بلند * تو دست و دل اين بداختر ببند 170
مسلط مكن بر كس او را دگر * ورا كن همينجاى پرخون جگر
پس از وى دگر هيچكس را نكشت * شد از چرخ دون روزگارش درشت
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 181
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٨١