65 يكى زآن دو عمر بن دينار بود * عطاى رباح دلافگار بود
رها كرد از آن هر دو فرزانهدست * سه تن را بياورد و بر جا ببست
سعيد و مجاهد سيم طلق پير * بماندند حيران و زار و اسير
دو تن را موكل بر ايشان گماشت * بدانديش آزرم ياران نداشت
چو رفتند نزد مدينه فراز * كشيده چنان رنج راه دراز
70 در آنجاى طلق دلاور بمرد * زمانه ز ناگه به خاكش سپرد
از آنجا روان شد سعيد جبير * به منزل رسيدند نزديك دير
يكى پير راهب در آن دير بود * شب آمد در آن دير رفتند زود
سعيد دلاور برون كرد جاى * نشد اندر آن صومعه پاكراى
به دو گفت راهب كه خيز اندر آى * به بيرون اين دير زاينپس مپاى
75 كه شير است بىمر در اين مرغزار * شب آيد شما را شود كارزار
به جانت رسد زآن شريران گزند * بياى اندراين صومعه در ببند
سعيد نوآيين بدان پير گفت * كه هرگز نخواهم در اين دير خفت
اگر روزى شير گردد تنم * به خون جگر تر شود دامنم
ز چنگ اجل چون توانم گريخت * بگفت اين و از ديده خونابه ريخت
80 چو بشنيد از او راهب پرهنر * به دير اندرون رفت و بربست در
سرافراز راهب برآمد به بام * سعيد جبير آن دلاور همام
ستاد از سر مهر دل در نماز * به جان گفت با پاك داننده راز
برآمد خروشيدن شير نر * نجنبيد از جاى آن پرهنر
چو آمد به نزديك فرزانه ، شير * به سجده درون بود مرد كبير
85 ببوييد او را و شد بازپس * فرو برد شير درنده نفس
به يكجاى بنشسته شير عرين * سعيد دلافروز سر بر زمين
دلاور چو برداشت از سجده سر * روان گشت از پيش او شير نر
چو راهب چنان ديد ، آمد به زير * به نزديك آن نامدار دلير
به پايش درافتاد و فرياد كرد * مسلمان شد آن راهب نيكمرد
90 چو شد روز آمد موكل برون * به نزد سعيد آن يل پرفسون
به دو گفت كاى مرد بىمثل و يار * برو هركجا خواهى از هر كنار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 178
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٧٨