اگر مير حجاج دل پرستيز * بريزد ز من خون دل ، گو بريز
سعيد دلاور از آن برشكفت * نترسم من از تيغ حجاج ، گفت
بلى شرم دارم ز پروردگار * كه بگريزم از خنجر تاجدار
برفتند از آن جايگاه آن سران * به نزديك كوفه شد از هر كران 95
شب تيره مرد موكل به خواب * چنان ديد كز آسمان آفتاب
ورا گفتى اى مرد ، بيدار باش * به خود بر نثار شقاوت مپاش
به خون سعيد جبير اين زمان * مكن خويشتن را گرفتار ، هان
دوم روز آمد به نزد سعيد * به دو گفت روحم چنان خواب ديد
تو برخيز و بگريز ، با جان ستيز * مبر ، تا نبينى دم رستخيز 100
سعيد اينچنين گفت و آن بود راست * توكل يقين بنده را بر خداست
چو در كوفه رفتند دل پر ز درد * روان شد به نزديك حجاج مرد
بيان كرد با او ز رهبان و دير * ز شير و كرامات پور جبير
بر او بانگ زد ، گفت بىمر مگوى * مبر خويشتن را برم آبروى
مگو بيش با ما ازاينسان سخن * كه در دل مرا ز اوست كين كهن 105
ورا سوى زندان بر و بازدار * موكل تنى چند بر وى گمار
ببردند آن هر دو را زير بند * به زندان فكندند خوار و نژند
دوم روز فرمود كاو را برم * بياريد تا كار او بنگرم
بيامد خرامان سعيد جبير * پرانديشه زاين اختر تيزسير
بدانديش حجاج بىعقل و راى * بر خويشتن كرد او را بهپاى 110
چنان گفت حجاج با او سخن * كه هر تن كه بود اندر آن انجمن
گمان برد كاو را كند عفو مير * به دو گفت حجاج كاى تيزوير
بگو تا ز نيكى به گيتى چه بود * كه با تو نكردم در اين دور ، زود
تو را دادم اى نامبرده قضا * به حكم تو دادى همه كس رضا
خزينه همه در نظر داشتى * به انبارها سيم و زر داشتى 115
بگو تا چنين است ، گفتا كه هست * دگربار گفت آن سگ بتپرست
كه دادم تو را نقد سيصد هزار * درم نى ، كه دينار سرخ ، آبدار
به درويش دادى تو آن سيم و زر * بر آن هيچكس را نبودى نظر
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 179
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٧٩