به دست خود آن را بدادى تمام * چنين بود ، گفت اى امير همام
120 دگربار حجاج گفت اى سعيد * در آن سال موسم به هنگام عيد
كه فرزند اشعث به هندوستان * همىشد به كام دل دوستان
تو بودى عيان عارض آن سپاه * فزودم تو را دمبهدم پايگاه
همه مال لشكر به دست تو بود * زمان تا زمان قدر تو مىفزود
چرا باز بر من برون آمدى * بدينجاى جوياى خون آمدى
125 شدى با امام جهان كينهكش * بريدى از آن مير خورشيدفش
شدى با خدا عاصى اى بدنژاد * نكردى ز نان و نمك نيز ياد
چنين داد پور جبيرش جواب * كه اى مير بادانش و كامياب
بدم من به چنگال او در اسير * گناهى كه او كرد بر من مگير
به دو گفت حجاج كاى بدنشان * چو آمد سوى كوفه با سركشان
130 چو استاد با من برابر به جنگ * چرا كردى آنجاى نزدش درنگ
چرا نامدى ناگهان پيش من * كه بودى به جان و به تن خويش من
اگر تو از او روى مىتافتى * مرا در دل خويش مىيافتى
چو تو پيش من مىرسيدى به كام * همه مردم كوفه از خاصوعام
به نزديك ما آمدى از فراز * غم و رنج بر ما نگشتى دراز
135 بُدم گفت در بيعت آن سران * ز بيعت نكردند مردان كران
پر از خشم حجاج از جا بجست * بههم برزد از كينه صد بار دست
چنين گفت حالى به پور جبير * كه آندم كه شد كشته ابن زبير
تو آن روز بيعت نكردى ، بگوى * بكردم ، چنين گفت آن نامجوى
چو بشنيد حجاج ، دشنام داد * ز كينه پراكنده مىكرد ياد
140 بگرداند نامش بدانديش مرد * به مقلوب نام ورا ياد كرد
مرا گفت خواندست مادر ، سعيد * به گفتار تو وعد كى شد وعيد
ورا خواند باز آن شقى كسير ( ؟ ) * به دو گفت آن مرد خوار و اسير
به دو گفت حجاج پردودودم * تو بدبختى و مادرت نيز هم
سعيدش دگربار گفت اى امير * نداند كسى عيب ، الا بصير
145 به دو گفت حجاج بىشرم و آب * كه از تو كنون آتشى تيزتاب
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 180
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٨٠