بدانست حجاج كان بىنظير * به كرمانزمين است مانند تير 40
فرستاد مردى به كرمانزمين * بر شاه كرمان به دل پر ز كين
چو بشنيد سردار كرمان پيام * فرستاد نزد سعيد همام
كه برخيز و پنهان ز كرمان برو * مكن خويشتن را به محنت گرو
بشد نامور آذربايگان * به نزد بزرگان و پرمايگان
وزآنجا به دربند خزران شتافت * كز آن سختتر هيچجايى نيافت 45
يكى سال مهتر به دربند بود * جدا از زن و خويش و پيوند بود
درآن بوم و برزن دلش تنگ شد * در آن شهر بىرنگ و بىسنگ شد
سوى مكه شد نامبرده سعيد * مجاور همىبود تا روز عيد
گه موسم از خانه آمد برون * خبر شد به حجاج ريزندهخون
چو بشنيد حجاج نام سعيد * فرستاد نامه به پيش وليد 50
كه قومى گريزندگان از نهان * پراكنده بودند گرد جهان
كنون در حرم باز جمع آمدند * فروزنده مانند شمع آمدند
مبادا كه آن مردم چارهساز * پروبال گيرند و گردند باز
يكى نامه بنويس پيش امير * به مكه كه آن مردمان را بگير
ببند و به نزدم فرست از نهان * كه هستند يكيك بلاى جهان 55
در آن نامه از پنج تن ياد كن * درون خراب من آباد كن
يكى زآن عطا بن رباح « 1 » دلير * كه در جنگ با ما بدى همچو شير
دگر عمر دينار با فر و سنگ * كه بد روز [ حمله ] چو غران پلنگ
سديگر مجاهد كه چون او سوار * نبود و نباشد به صد روزگار
چهارم سعيد است پور جبير * كه در جنگ بداختر تيزسير 60
همان پنجمين طلق پور حبيب * كه خونريزتر بد ز بدرگ شبيب
يكى نامه از بهر كار سعيد * نبشت از سر كين به خالد وليد
كه بد مير برمكيان نامدار * چو برخواند آن نامهء كامكار
هم اندر زمان جمله را بند كرد * دو تن را رها كرد آن شيرمرد
هامش
( 1 ) عطاء بن ابى رباح