15 بگفتند حجاج را كاى امير * مكن بيش ما را تو خوار و حقير
كسى كاو كه باشد ز اصل بزرگ * ببايد ورا كرد تند و سترگ
چو حجاج بشنيد از آن زادمرد * ورا در زمان مشرف مال كرد
سعيد سرافراز به روزگار * چو شد حاكم مخزن شهريار
كسى را نبد زهره تا يك درم * تصرف كند اندرآن بيشوكم
20 به ايام و دور شعيب لعين * بدانديش حجاج دل پر ز كين
به درويش دادى درم بىشمار * مگر يار گردد ورا كردگار
چو شد منهزم زاو دلاور شبيب * زمين گشت خالى ز قتل و نهيب
درم داد حجاج ناهوشيار * به درويش و مسكين هزاران هزار
همه زر كشيدند پيش سعيد * [ شبى ] بود خوشتر ز صد روز عيد
25 شبيب آن به تنها تن خويش داد * ز امروز و فردا نياورد ياد
چو فرزند اشعث به هندوستان * همىشد به كام دل دوستان
سعيد جبير اندر آن خيل بود * بدان مرد حجاج را ميل بود
ورا عارض لشكر خويش كرد * به دل شغل نازك ورا پيش كرد
چو فرزند اشعث به عصيان كشيد * به نزديك او بود سرور سعيد
30 بكردند بيعت بزرگان دين * بر آن نامبردار با آفرين
سعيد اندر آن بيعت عام بود * در آن رزمها نامور رام بود
چو شد پور اشعث چنان در گريز * سوى سيستان رفت سر پرستيز
سعيد از نهان شد سوى اصفهان * پراكنده مىگشت گرد جهان
خبر يافت حجاج از آن نامدار * فرستاد مردى چو باد بهار
35 بر والى اصفهان در نهفت * بيامد بدان مرد فرخنده گفت
كه پور جبير اندر اين شهر توست * ورا نزد حجاج سرور فرست
ز گفتار او مير حيران بماند * سعيد سرافراز را پيش خواند
به دو گفت پنهان برو زاين ميان * مبادا كه آيد به جانت زيان
به كرمان شد از اصفهان دلفگار « 1 » * سعيد سرافراز با چند يار
هامش
( 1 ) دلكار