على كامران را سوى خانه برد * سليط دلاور همان شب بمرد 310
[ ز ] مرگش خليفه خبردار شد * دو چشمش چو دريا گهربار شد
على را بفرمود بستن چو سنگ * همىگفت پرخشم همچون پلنگ
كه او كشت آن مرد مظلوم را * وزاو كرد خالى بروبوم را
بهانه شد آن كارآمد برون * زدش تازيانه ز سيصد فزون
ورا خواست كشتن به بيداد و داد * سليمان بيامد به كردار باد 315
على را از او كرد خواهشگرى * به دو داد كوتاه شد داورى
على چون از آن محنت آزاد شد * همه كار عالم برش باد شد
شب و روز مىكرد مهتر نماز * به دل با خداوند مىگفت راز
كنون مرگ حجاج بشنو ز من * كزاين خوبتر نشنود كس سخن
خبر قتل سعيد بن جبير و مرگ حجاج بن يوسف
چو حجاج را مرگ نزديك شد * بر او روز رخشنده تاريك شد
همىبود جوياى پور جبير * شب و روز چون اختر تيزسير
سعيد جبير آن پسنديدهمرد * بهجز نيكويى هيچ كارى نكرد
جبير است مولاى آل قريش * بد او با پيامبر به هر جنگ و جيش
سعيد پسنديده از كوفه بود * به زهد و ورع دمبهدم مىفزود 5
به پيش على خواند علم و ادب * بر ابن عباس بد روز و شب
بد آموخته علم تغيير از او * بسى برده بر خلق توفير از او
بد او زهد را بسته بر جان كمر * به نزديك عبد اللّه بن عمر
به وقتى كه حجاج يوسفنژاد * به مكه درون كرد آن رزم ياد
چو عبد اللّه كامران را بكشت * درآن شهر شد تند و تيز و درشت 10
سعيد جبير اندرآن شهر بود * ز هر دانشى نزد او بهر بود
خوش افتاد حجاج را با سعيد * كه گفتى بدش بند وعد و وعيد
چو حجاج در كوفه شد شهريار * ورا شد سعيد ، اندرآن شهر ، يار
ورا نامور نايب خويش كرد * برفتند جمعى ز مردان مرد