ششم را به نيزه بدريد بر * ز هفتم به زارى ببريد سر
230 مرا گفت هان ، نوبت توست ، خيز * بيا تا ببينى ز من رستخيز
من از وى زمانى امان خواستم * زبان را به لابه بياراستم
امان داد تا برنشستم بر اسب * برفتم برش همچو آذرگشسب
زدم نيزه بر سينهء مرد كار * ز پشتش برون شد سنان همچو مار
يكى ديگر آمد بينداختم * سيم را بهزودى بپرداختم
235 بكشتم من آن هفت كس را به درد * به يارى و نيروى جبار فرد
از آنجا سوى خيل بازآمدم * بر باب خود سرفراز آمدم
مرا باب حالى بفرمود بست * تنم را به زخم پياپى بخست
صدم چوب محكم بزد بر سرين * خروشيد مانند شير عرين
نگفتم تو را ، گفت آن نامدار * كه از خيل بيرون مشو زينهار
240 به فرمان من ره [ نپيمودهاى ] * بگو زودتر تا كجا بودهاى
بگفتم به دو حال ، باور نكرد * چو بشنيد حالى فرستاد مرد
سواران برفتند و بازآمدند * سرايان بر سرفراز آمدند
بگفتند با او ، ز من عذر خواست * چو بشنيد گفتار من بود راست
چو بشنيد حجاج گفتا دروغ * نگيرد بر مرد دانا فروغ
245 به زندان فرستادشان بسته باز * برفت اندر آن روزگار دراز
سرانجام آن هر سه بگريختند * ز بيداد حجاج خون ريختند
ز كوفه برفتند مانند باد * به نزد سليمان بادينوداد
به زنهار او درگرفتند جاى * در آن بوموبرزن فشردند پاى
به شهر فلسطين بد آن شهريار * گرفتند در خدمت او قرار
250 سليمان پى هر سه تن چون بهشت * يكى نامه نزد برادر نبشت
كه آن قوم در زينهار مناند * بر من دم بندگى مىزنند
ببخش آن سه مرد جوان را به من * ببخشيد آن مفخر انجمن
فرستاد نزد برادر پيام * كه تيغ جفا برمكش از نيام
ببند آن سه تن را بر من فرست * بمان جاودان خرم و ديندرست
255 سليمان چو بشنيد دلتنگ شد * رخش زرد همرنگ نارنگ شد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 172
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٧٢