برادر بد او را دو مردانه مرد * برون برد با خويش دل پر ز درد
يكى صول و سفران دوم نامدار * به دنبال او شد برون صد سوار
بشد پيش از آن نامداران سليم * بيامد به نزد قتيب كريم 100
به دو گفت كاوردم اين را برون * به صد حيله و مكر و بند و فسون
من او را به جان دادهام زينهار * ورا كشت نتوان و افكند خوار
قتيبه به دو « 1 » گفت اين خود رواست * به من گر شود كار اين قوم راست
به حجاج اين كار گردد تمام * فرستاد نزدش سلام و پيام
ز نيزك همه قصه با او بگفت * چو بشنيد حجاج از آن برشكفت 105
فرستاد ناگاه پيغام باز * كه شمشير كين بركش و سرفراز
بكش هركه را « 2 » اندر آن قلعه بود * ببايد ز تن جانشان را ربود
چو بشنيد پيغام حجاج مرد * از آن نامداران برآورد گرد
ز نيزك به دست خود آن نامور * ز اول به شمشير ببريد سر
بزد گردن صول و خونش بريخت * ز چنگ اجل كس تواند گريخت 110
ز سفران مرتد برآورد دود * كه حجاج فرزانه فرموده بود
سر نيزك شومتن بىدريغ * ببريد آن نامبرده به تيغ
همان ترشك ترك را خوار كرد * تن بىسرش برد بر دار كرد
ز نهصد تن آن روز ببريد سر * تن جمله بر دار كرد از هنر
سر نامداران به درد و به رنج * فرستاد نزديك حجاج پنج 115
قتيبه از آن جايگه سرفراز * به كام دل خويش گرديد باز
به مرو آمد و رفت از آنجا به بلخ * جهان كرد بر مؤمنان تار و تلخ
از آنجا سوى [ شهر ] شومان شتافت * مرادى كه مىجست حالى بيافت
چو شومان مسلم شد آن شاه را * سوى نخشب آورد شه راه را
كش و نخشب آن شاه را شد تمام * مسلمان شد آنكس كه بد خاصوعام 120
وز آنجا به شهر بخارا كشيد * سر رايت دين به بالا كشيد
دهى بود نزد بخارا بزرگ * در او مردم بتپرست سترگ
هامش
( 1 ) به دو قتيبه
( 2 ) هر كر