به هرجا كه بد مهترى نامدار * گرفت آن بروبوم را در حصار
طعام اندر آن جايگه تنگ شد * به زر قيمت غله هم سنگ شد
بشد فصل ماخور و آمد خزان * بپژمرد بر تاك برگ رزان
در آن كار نيزك پرانديشه شد * درونش ز انديشه چون بيشه شد
75 ز سرما بترسيد و از فصل دى * يكى مهربان بد ، سلم نام وى
شنيدم كه نيزك ورا بود دوست * به يكجا بده همچو با مغز پوست
چو مهتر بدان يار فرزانه گفت * كه يك شب در اين قلعه رو از نهفت
به نيرنگ و افسون زبان برگشاى * مگر نيزك آن كافر تيرهراى
ز بالا به قول تو آيد به زير * در آن شهر شد مرد مانند شير
80 ز هر صنف نعمت درآن شهر برد * ز راه كرامت به نيزك سپرد
به دو گفت كاى مهربان يار من * براى تو بد درد و تيمار من
شنيدم كه در شهر خوردى نماند * دلم از غمت خون ز ديده براند
نهان بهر تو بر فراز آمدم * شب تيره زآن چارهساز آمدم
براى تو آوردم اندك خورش * كه يابد از آن جسم تو پرورش
85 هر آنگه كه كم شد شما را طعام * بيارم ز پنهان برت صبح و شام
و ليكن دلم بهر تو پرغم است * همان چشم از درد تو پرنم است
كه اين مردم اينجا به تنگ اندراند * يكايك به كام نهنگ اندراند
مبادا كه چون كار گردد دراز * ز تو دست گيرند اين قوم باز
از اين قلعه ناگه به بيرون روند * مبادا كه با دل دگرگون روند
90 شما را بگيرند و با خود برند * دل و روى تو نامور ننگرند
اگر تو به زنهار آيى برون * به هرجا تو را من شوم رهنمون
نمانم كه بر تو وزد باد سرد * و يا برنشيند به روى تو گرد
به دو گفت نيزك تو فريادرس * كه فريادرس جز توام نيست كس
سليم سرافراز دادش جواب * كه بيرون شدن هست عين صواب
95 تو را من رهانم ز چنگ قتيب * بخوانم بر او خطبهها چون خطيب
وى از قول من سر نخواهد كشيد * تو زاو شربت غم نخواهى چشيد
برون رفت نيزك به قول سليم * به تن لرز لرزان و دل پر ز بيم
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 166
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٦٦