نبشتند نامه به فغفور چين * كه اى شاه دانادل و بىقرين 150
به فرياد ما رس كه شد كار سخت * ز تركان چو يكباره برگشت بخت
هم اندر زمان لشكرى كينهخواه * روان كرد فغفور چينى به راه
قتيب دلاور خبردار گشت * روان كرد لشكر بر آن كوه و دشت
يكى نيمه لشكر شد اندر كمين * دگر نيمه رفت از پى جنگ و كين
گرفتند آن خيل را در ميان * ز تازى به تركان درآمد زيان 155
بكشتند بىمر ز تركان به تير * برآمد به گردون گردان نفير
ز تركان چينى بسى كس نرست * وگر رست ، آن هم به شمشير خست
غنيمت گرفتند مردان دين * هزيمت برفتند تركان چين
سمرقنديان را فرو مرد بال * فتاد اختر بختشان در و بال
شب و روز بر كار بد منجنيق * نبد شهريان را به جايى رفيق 160
شد آن برج و بارو سراسر خراب * فتادند آن شهريان در عذاب
چو حيران شد آن مردم از هر كنار * زبان برگشادند در زينهار
گروهى بزرگان برون آمدند * جگر خسته دل پر ز خون آمدند
به خروارها « 1 » جامه و سيم و زر * بدادند اسب و كلاه و كمر
غلام و كنيزك فزون از هزار * بدادند و كردند عهد استوار 165
قتيبه به شهر اندرآمد ز راه * بنا كرد يك مسجد آن جايگاه
در آن شهر بسيار بتخانه بود * برآورده چون كاخ و كاشانه بود
بفرمود كردن سراسر خراب * بتان را برون برد آن كامياب
ز زر بر بتان افسر و تاج بود * همان تختشان حرّد ( ؟ ) و عاج بود
به زر جامها بود بيشاز شمار * قتيبه بفرمود كز هر كنار 170
ز هيزم فراوان فراز آورند * بر مهتر رزمساز آورند
ببردند صد شيشه نفت سپيد * ز جان آن سمرقنديان نااميد
بر آن هيمهء خشك برريختند * بتان را به چوب اندر آميختند
ز ناگاه آتش برافروختند * بتان را چو شمع روان سوختند
هامش
( 1 ) جكروارها