چو عبد الملك زنده بد زادمرد * پى پور او نيز بيعت نكرد
به دو گفت [ برجاست ] حالى امام * بود بيعت پور بر من حرام
چو هشام از او اين سخنها شنيد * سرافراز را بر عقابين كشيد
بر آن نامور چوب زد بىشمار * به بازار بردش از آن گيرودار
30 برهنه بكردند او را به شهر * ز دانش نبد نزد هشام بهر
وليد سرافراز چون شد امير * ورا كرد معزول آن بىنظير
ورا خويش بد پور عبد العزيز * عمر مهتر و سرور باتميز
حرم را بدان نامبرده سپرد * به ميرى مكه ورا نام برد
چو در مكه شد آن سرافراز مرد * ز عدل و كرامت درى باز كرد
35 همه زاهدان را بر خويش خواند * بر ايشان ز لب گنج گوهر فشاند
چنين گفت كاين نامداران من * كسانى كه هستند ياران من
يكى زاين ميان گر ستمگر شود * ز كار بدش ديدهاى تر شود
شما را به من باز بايد نمود * بهزودى برآرم از آن شخص « 1 » دود
همه خلق بر وى ثناخوان شدند * از او بدسگالان هراسان شدند
40 وليد دلاور به دو نامه كرد * ز دانش در آن نامه هنگامه كرد
كه هشام بدپيشه را بند كن * خرد با دل خويش پيوند كن
همه مكيان را بر خويش خوان * اگر پير باشد وگر نوجوان
ورا بر يكى جاى بر « 2 » پاى دار * بپرس از بزرگان آن روزگار
هر آن كس كه او كرده باشد ستم * مكافات آن بازكن دمبهدم
45 اگر چوب زد ، چوب زن باز تو * به آتش تنش را درانداز تو
وگر زر گرفت او ز مردم به زور * از او بازگير و دلش را بشور
چنان كرد فرزانه كان مير گفت * ورا كرد با درد و اندوه جفت
چو هشام ناكس گرفتار شد * چو شب روز بر چشم او تار شد
فرستاد نزد مسيب پيام * كه تيغ جفا برمكش از نيام
50 به فرياد من رس در اين كار سخت * به بار آور آن نامبرده درخت
هامش
( 1 ) كس
( 2 ) بد