خلافت وليد بن عبد الملك ده سال بود
بگويم ز كار وليد اين زمان * دهد كردگارم به گفتن زبان
به گفتار من دار اى يار گوش * كز اينجا فزايد تو را عقل و هوش
چو هشتاد و شش هجرت اندر گذشت * وليد از فلك نيز برتر گذشت
نشست از بر مسند سرورى * فلك رام او شد ز نيكاخترى
چو تاج امامت بهسر برنهاد * بياراست گيتى به دين و به داد 5
جوانبخت صالح بد و نامجوى * نكوخلق و خوشمنظر و خوبروى
برون برد از ديدهء ملك نم * ببريد بيخ درخت ستم
به نيكى برآورد آن شاه نام * بدادش فلك نيز ناگاه كام
پى آنكه بد نامبرده ولى * برون برد لعنت ز نام على
ز نام نكو گرد خود سور كرد * چنان بدعتى از جهان دور كرد 10
بدانست كز وى نشيب و فراز * نماند جز از نيكويى هيچ باز
به شهر دمشق اندرون شيرمرد * نمايان يكى جامع نغز كرد
شنيدم كه سىبار پانصد هزار * زر سرخ شد خرج آن كار و بار
به فردوس اعلى نمودار كرد * به گيتى كه داند از آن كار كرد
ستونها بياورد از مصر و شام * تراشيده يكيك ز سنگ رخام 15
در آن مسجد جامع از هر كنار * برآويخت قنديل زرين هزار
چو نقاش چابك قلم برگرفت * روان جمله ديوار در زر گرفت
به هر جايگه ميهمانخانه كرد * نباشد به گيتى از آن زادمرد
زن بيوه و كودكانى يتيم * از او يافتندى همه زر و سيم
غزا كردن آيين آن مرد بود * وزاو بر دل روميان درد بود 20
بگويم ز كردار او يك سخن * كه بر وى كند آفرين انجمن
به مكه درون مهترى مير بود * كه سرتيز چون خنجر و تير بود
ورا نام هشام با دين و داد * ز پشت سماعيل بد بدنژاد
به ايام عبد الملك آن پليد * همى خواست بيعت براى وليد
سعيد [ مسيب ] در آن شهر بود * ز هر دانشى مرد بابهر بود 25