پياپى فرستاد مردم به شام * گهى نامه بود و زمانى پيام
فرستاد عبد الملك شاه باز * به نزديك حجاج گردنفراز
25 كه حكم سراسر خراسان تو راست * تو كن كار آن برزن و بوم راست
بكن هرچه خواهى تو دانى و بس * نيايد ز امرت برون هيچكس
چو فرمان بيامد فرستاد مرد * به نزد يزيد آن سپهر نبرد
كه درحال برخيز و نزد من آى * يكى را در آن بوموبر كن به پاى
چو بشنيد آن نامبرده پيام * برادر بد او را مفضل به نام
30 برون شد ز شهر هرى « 1 » نامور * بيامد به كوفه بر تاجور
چو فرزند مهلب درآمد ز راه * بدانديش حجاج دل پرگناه
برادرش را نيز معزول كرد * يكى را بدان شغل مشغول كرد
كه آن پرهنر بد قتيبه به نام * سوى مرو شد نامور شادكام
غم آمد خراسانيان را نصيب * چو شد شاه آن نامداران قتيب
35 يزيد سرافراز فرزانه بود * كريم و دلافروز و دردانه بود
نكوروى و خوشخلق با عقل و راى * جوانمرد و دلدار و راحتنماى
سخاورز و عادل بد و راستگوى * وفادار و پردانش و نامجوى
چو مىشد به نزديك حجاج شوم * بزرگان و پاكان آن مرزوبوم
به هرجا كه [ بد ] بر پيش تاختند * سپر غم به پايش درانداختند
40 خراسانيان را چو جان داشتى * شب و روزشان كامران داشتى
قتيبه چو شد حاكم آن ديار * به عكس دلاور همى كرد كار
ترشروى مردى بد و تلخگوى * بدانديش و ناپاك و بىآبروى
سرايى بد و بوستانى به مرو * چمنهاى آن بوستان پر ز سرو
بهشتى بد آراسته آن مقام * چنان جاى را شايگان بود نام
45 يزيد آن سرا چون ارم داشتى * كسى را در آن باغ نگذاشتى
در آن بوستان بد ز صد گونه گل * شب و روز خوردى در آن باغ ، مل
قتيبه ز كوفه بيامد به مرو * شتر بسته در باغ و بستان سرو
هامش
( 1 ) مرى