چو آمد به شهر اندرون نامدار * بر او مردمان ناله كردند زار
ببردند او را به نزديك مير * بپرسيد از او كافر كندوير
كه چون ديدى اين كار برگوى راست * خداوند هفت آسمان يار ماست
بدوگفت شعبى كه اى نامور * ز امرش برون نيست يك جانور 120
مرا گفت هركس كه شد « 1 » عذرخواه * از آن نامور تا ببخشد گناه
توانم ز تو عذر خود خواستن * جمال سخن را بياراستن
و ليكن نگويم به تو جز كه راست * كه كژ گفتن اى نامبرده خطاست
ز كژى مرا شرمسارى بود * وزاين راستى رستگارى بود
به يزدان كه ما رزمساز آمديم * ز هرجا به قصدت فراز آمديم 125
به پيكار تو بسته يكسر ميان * فدا كرده در كار سود و زيان
بدان تا ز بن بيخ تو بركنيم * تو را در صف صفدرى بشكنيم
نمانيم از تو به گيتى اثر * ببريم از بندگان تو سر
سپه را به رزم تو آراستيم * به جاى شما ديگرى خواستيم
تو را خواست يزدان و ما را نخواست * نشد كار و تدبير ما نيز راست 130
ظفر داد بر ما تو را كردگار * به امر خدايى توان كرد كار
اگر عفو پيشآورى فضل توست * نبايد سخن گفت الا درست
وگر خون بريزى عقوبت توراست * به دل گفت حجاج . . . راست
سوى نامداران خود بنگريد * چنين گفت كاين است گفت و شنيد
به گيتى از اين طبع دانا كهراست * اگر هست با ما بگوييد راست 135
نپوشيد اين نامبرده گناه * سخن گفت يكسر به آيين و راه
مقر شد به جرمى كه پوشيده بود * نباشد چنين زير چرخ كبود
نه چون آن كسان است اين نامدار * كه بودند بر مركب كين سوار
ز شمشيرشان خون ما مىچكد * ز دامن به روى زمين مىرود
ز ما عذر پوشيده مىخواستند * به لابه زبان را بياراستند 140
مرا مىنمودند مكر و فريب * چو ديدند احوال خود در نشيب
هامش
( 1 ) لو