بازكردن حجاج ، يزيد مهلب را از خراسان
مرا گفت مردى ستارهشناس * بياريد بادانشى بىقياس
ببردند مردى ستارهشمر * كه بود اندر آن علم علوى سمر
به خلوت ورا پيش بنشاند و گفت * كه راز نجومى برآر از نهفت
ببين گردش و سير اين اختران * مرا باخبر كن ز كار قران
ببين تا پس از من در اين بوموبر * كه خواهد بُدن مير ، برگو خبر 5
سطرلاب بنهاد با تخت ميل * بزد رمل و آورد بىمر دليل
به حجاج پرسنده رمال گفت * كه بيرون كنم رازهاى نهفت
پس از تو يزيد آيد اى نامدار * شود اندر اين بوموبر شهريار
به دل گفت كاين پور مهلب بود * ورا روز باشد ، مرا شب بود
بدانديش از او كينه در دل گرفت * به كوى جفا مرد منزل گرفت 10
به عبد الملك نامهاى كرد مرد * ز كار يزيد اندر او ياد كرد
كه او هست بدراه پور زبير * دلش نيست بر شاه جوياى خير
ورا زآن بروبوم معزول كن * يكى را در آن كار مشغول كن
كه باشد دلش با تو پيوسته راست * ورا اندر آن ملك ماندن خطاست
جهاندار عبد الملك سرفراز * جوابش فرستاد فى الحال « 1 » باز 15
كه ما را از اين باب نبود زيان * وفا يار غار است با تازيان
ز پور زبير اندر آن روزگار * بسى نيكويى ديد والاتبار
تو با او كنون نيكويى ياد كن * دلش را به فضل و كرم شاد كن
كه تا داردت از دل و ديده دوست * به درد بر اعداى تو مغز و پوست
دگربار حجاج نامه نبشت * به نزديك عبد الملك خوب و زشت 20
كه با آل مهلب دلم رام نيست * مرا زاين عنا خواب و آرام نيست
بزرگى ايشان نبينم صواب * به حد خراسان در ، اى كامياب
هامش
( 1 ) انحال