به شعبى نگه كرد بدپيشه مرد * ز بندش همان جاى آزاد كرد
بدانديش حجاج ناخوش گمان * نداد او جز اين هيچكس را امان
چو فرزند اشعث به هندوستان * جدا ماند از مسكن و دوستان
145 ورا شاه زنبيل خوش داشتى * دمى از خودش دور نگذاشتى
بدانست حجاج كان نامدار * نشستست با شاه در هندبار
فرستاد نزديك عماره مرد * كه جرحت مگر زار و بيچاره كرد
برو بر پى پور اشعث چو باد * ببر گردن آن سگ ديوزاد
فرستاد عماره او را جواب * كه اى مير از راستى سرمتاب
150 مرا لشكرى نيست جرار پيش * چگونه روم من بدين كار پيش
مرا تا نباشد سپه سى هزار * توانم روان گشت در هندبار
چو بشنيد حجاج از آن پهلوان * سوى سيستان كرد لشكر روان
دمادم همى رفت لشكر به راه * در آن بوموبر شد فراوان سپاه
از آن خيل زنبيل آگاه بود * كه صاحب خبر كرده بر راه بود
155 به فرزند اشعث رسيد آگهى * دلش گشت از عقل و دانش تهى
فرستاد حجاج ملعون پيام * به زنبيل كاى مهتر خويش كام
به نزد تو ماندست بدخواه من * گشاده است بر تو كنون راه من
گر او را فرستى بدين بوموبر * برآرد هماى مراد تو پر
نخواهم ز تو باج تا هفت سال * نگردد بروبوم تو پايمال
160 نباشد مرا با شما داورى * دهد لشكر من تو را ياورى
وگر زآنكه او را بدارى بجاى * به زودى درآيد سرت زير پاى
ببرم سرت را به شمشير تيز * نمايم سپاه تو را رستخيز
چو سال اندرآمد به هشتاد و پنج * در آن بوم بد عبد رحمان به رنج
شبى اندر آن رنج و خوارى بمرد * روان را در آن سوگوارى سپرد
165 سرش را ببريد زنبيل زود * به كوفه فرستاد مانند دود
از او نيز حجاج ملعون برست * به لهو و طرب جان و دل بازبست
يكى روز حجاج بنشسته شاد * ميان بزرگان زبان برگشاد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 156
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٥٦