يكى نامور بود بسطام نام * برآورد شمشير كين از نيام
شكستند يكسر غلاف حسام * سوى رزم رفتند و برگفت نام
سپه بود با نامور شش هزار * نشد منهزم سرور از كارزار
بفرمود تا لشكر او تمام * كشيدند شمشيرها از نيام 70
به كشتن گرفتند زآن شاميان * گرفتند چون حلقهشان در ميان
بكشتند چندان ز شامى سپاه * كه شد خون روان اندر آوردگاه
بفرمود حجاج تا خيل شام * گرفتند تير و كمان شادكام
بكشتند چندان سران را به تير * كه شد خاك آوردگاه آبگير
ازآنپس سوى تير بردند دست * گرفتند و كشتند و خستند و بست 75
بكشتند بسطام را ناگهان * به خاك اندرون گشت سرور نهان
سپاه ورا جمله خون ريختند * بمردند و از رزم نگريختند
نماند اندر اين گردش كارزار * يكى جانور زنده زآن شش هزار
بشد پور اشعث به كرمانزمين * دلآزرده از جور چرخ برين
وز آنجا سوى سيستان شد نهفت * بمانده ز كار جهان در شگفت 80
به نزديك زنبيل هندىنژاد * رسولى فرستاد مانند باد
به نامه درون حال « 1 » را ياد كرد * كه بر من فلك جور و بيداد كرد
بسى رزم كرديم و سودى نبود * دگرگونه بد راز چرخ كبود
كنون آمدم پيش تو بىقرار * به گردن درم گير چون زينهار
وفا كن تو آن وعدهء خويشتن * بهزودى رس اكنون به فرياد من 85
چو برخواند نامه شه هندبار * برآراست آن خسرو كامكار
به رفتن سوى پور اشعث به تاخت « 2 » * به چرخ كيان آيتى برفراخت
وز آن روى فرزند اشعث چو باد * به بست آمد از اول بامداد
عياض دلاور در آن شهر بود * برون رفت آن نامور همچو دود
سرافراز را نامور جاى كرد * به خدمت برش خلق برپاى كرد 90
فرستاد نزل فراوان برش * ببردند ز اندازه بيرون خورش
هامش
( 1 ) مال
( 2 ) بساخت