ز فرمان او برمتابيد سر * كه چون او نباشد به گيتى پسر
ورا يار باشيد بىگاه و گاه * مباشيد از وى جدا سال و ماه
بفرمود كآرند يك دسته تير * ببردند نزديك آن تيزوير 15
بههم بربفرمود آن تير بست * بدادند آن هر يكى را به دست
بفرمود كان تيرها بشكنيد * پس آنگاه از كف به خاك افكنيد
بسى زور كردند نشكست تير * ببردند آن نامداران اسير
بفرمود آن بند از او باز كرد * سخن گفتن نغز آغاز كرد
به هريك از آن چوبهاى داد تير * شكستند و افكند پيش خطير 20
شما را چنين است احوال ، گفت * بدانيد آن رازهاى نهفت
چو با همدگر جمله باشيد يار * بمانيد خرم بسى روزگار
به كار شما درنيايد شكست * شما را بود بر بدانديش دست
وگر زانكه باهم نباشيد دوست * بدرند ناگاهتان مغز و پوست
مبريد پيوند از يكدگر * كه از پا درآييد ناگه به سر 25
بترسيد از كردگار جهان * بدانيد از آشكار و نهان
مگوييد اى نامداران دروغ * كه از كارتان دور گردد فروغ
ز دل كينهء خلق بيرون كنيد * ز گفتار ، كردار افزون كنيد
مگوييد چيزى به كس ناصواب * كه گوينده را زود باشد جواب
مداريد خويشان خود را زبون * كه اصلى بزرگ است پيوند خون 30
چو خوارى كنى بر كسان جليل * بهزودى شوى در زمانه ذليل
زبان را نگهدار و بىمر مگوى * به بسيار گفتن مريز آبروى
هر آنگه كه پايت بلغزد ز جاى * بيفتى و برخيزى اى پاكراى
ولى چون زبانت بلغزد ز بن * زيان سرت باشد اى خوشسخن
زبان كسى كاو بلغزيد راست * بيفتاد از پا ، دگر برنخواست 35
به نزد شما هركه آرد پيام * گذاريد حقش بر خاصوعام
ببايد همه كارش آراستن * مبادا كه بايد ورا خواستن
به جاى همه نيكويىها كنيد * به دل جمله بيخ بدى بركنيد
شبانيد اين مردمان چون رمه * بجوييد يكيك رضاى همه
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 151
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٥١