به يكبارگى سر برافراشتند * همه مردمان بانگ برداشتند
اگر پير بد گفت ، اگر كودكى * نخواهيم از آل مروان يكى
نخواهيم عبد الملك را نشان * نه حجاج را مهتر سركشان
به فرزند اشعث بگفتند تيز * كه بر خاك ره آب خود را مريز 75
تو گر سير گردى ز پيكار و جنگ * برو دور شو زاين ميان بىدرنگ
كه ما ديگرى را بهدست آوريم * سر شاميان را به نى بسپريم
ز گفتارشان مير خاموش گشت * به كام اندرش زهر چون نوش گشت
محمد هم اندر زمان گشت باز * به نزديك حجاج شد سرفراز
نكوهيده حجاج از آن شاد شد * ز بند غم و غصه آزاد شد 80
فرستاد عبد الملك را پيام * كه تيغ جفا برمكش از نيام
به فرمان دشمن مكن هيچ كار * دمار از همه بدسگالان برآر
رعيت هر آنگه كه گردد دلير * سر شه ز بالا درآيد به زير
مرا پيش تو بهتر اى شهريار * به فرمان تو مىكند بنده كار
رعيت چو بر شاه يابد مجال * چه خواهد ، سرش را كند [ پايمال ] 85
شنيدى تو از كار اهل عراق * كه كردند با مير عثمان نفاق
بدانديش فرزند اشتر چو شير * بشد پيش عثمان ز اول دلير
به دو گفت با جمع غوغا لعين ( ؟ ) * كه بر ما ستم مىكند مير دين
كند ظلم بر ما سعيد بن عاص * به جان آمد از وى دل عاموخاص
ز ميرى كوفه ورا باز كن * تو ما را به دو گردنافراز كن 90
به فرمان ايشان ورا باز كرد * ز دست زمانه قفا خورد مرد
رعيت ز سلطان نياورد ياد * دگر بازرفتند مانند باد
تو را خود نخواهيم گفتند ، امام * چو زآنگونه برخاست غوغاى عام
بگفتند او را به زارى زار * بينديش از اين مردم نابكار
فرستاد عبد الملك سرفراز * پيام نكوهيده حجاج باز 95
كه تو كامران باش بر كار خويش * مكن سست از اين بيش بازار خويش
كه ما حجت از خلق برداشتيم * چو در كار دنيا نظر داشتيم
تو زاين بيش انديشه در دل مدار * اميرى تو بر لشكر نامدار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 147
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٤٧