رسولان برفتند از حد شام * بر عبد رحمان با كام و نام
بگفتند با او كه اى نامدار * تويى از بزرگان دين يادگار
تو اين رزم كوته كن و درنورد * ز فرمان عبد الملك بازگرد
50 چو اين كرده باشى خراسان توراست * نگويد امام جهان جز كه راست
خوش آمد ورا آن سخن از امام * بگفت اين حكايت بر خاصوعام
نكردند گفتار او را قبول * بگفتند با مردمان رسول
كه ما جمله هستيم از خاصوعام * نخواهيم عبد الملك را امام
كه حجاج را كرد بر ما امير * شد اندر كفش جمله عالم اسير
55 ببريد بيخ بزرگان ز بن * به شمشير گويد بداختر سخن
نگردد ز خون خوردن خلق سير * ز عبد الملك شد بدينسان دلير
به دل دشمن مؤمنان است گبر * خروشان شب و روز همچون هزبر
نديديم هرگز ز مروانيان * در اين دور پرجور ، الا زيان
چرا پيش از اين شاه يزدانپرست * نكرد اين بدانديش را دوردست
60 كه تا زنده ماندى به جان اهل دين * ز عباد خالى نگشتى زمين
سرافراز فرزند اشعث چو گرد * به منبر برآمد يكى خطبه كرد
چنين گفت با مردمان عراق * كه روزى وصال است و روزى فراق
مداريد از اين [ يافته ] دست باز * كه آمد كبوتر به « 1 » چنگال باز
بگوييد ، فردا بيابيد تيز * چو حجاج آن ناكس بىتميز
65 شود دور از اين برزن و بوموبر * شما را پديد آيد آيين و فر
وگر زآنچه گفتم بتابيد روى * پديد آيد اندر ميان گفتوگوى
كه داند ازآنپس كه پروردگار * كهرا يار باشد در اين كارزار
از اين پيشتر اندر آن داروگير * شدند آن دليران شامى اسير
به يك حمله از پيش بگريختند * دگربار ديدى چه انگيختند
70 سپاهى چنان رفته اندر گريز * ز ناگه چنان بازگشتند تيز
بكشتند از اين خيل تا صد هزار * ببينيد از اول سرانجام كار
هامش
( 1 ) ز